کتاب های‌ جا مانده ای

 " فرمین گفت: ولی من متعلق به هیچ گروه و دسته‌ای نبوده و نیستم پدر. از نظر من پرچم‌ ها فقط چند پارچه‌ی ژنده‌ی رنگ‌ خورده‌ای هستن که تنها کاری که از دستشون برمی‌آد برانگیختن احساسات فاسد و متعصّب درون بشره. فقط دیدن یکی از اون آدم‌هایی که پرچمی رو به دور خودش پیچیده و در حال قی کردن اشعار حماسی یا به رخ کشیدن علائم و نشان‌ها یا تحویل دادن سخنرانی‌های مضحک ناشی از عقده‌های خودبزرگ‌ پنداریه باعث می‌شود که بلافاصله از اون مکان پا به فرار بگذارم و برم. من همیشه با خودم فکر کرده‌ام که هر انسانی که نیاز به پیوستن به یک گله رو با تمام وجود در خودش احساس می‌کنه باید به‌ ناچار بپذیره که خودش چیزی بیشتر از یک گوسفند نیست."

 

زندانی آسمان - کارلوس روئیث ثافون

 

پ.ن: :)

 

کتاب های جا مانده ای

" والله، بابام‌جان... دروغ چرا؟... اونکه ما دیدیم این‌جوری است که وقتی خاطر یکی را می‌خواهی... آن وقتی که نمی‌بینیش توی دلت پنداری یخ می‌بنده... وقتی می‌بینیش یک هُرمی توی این دلت بلند می‌شه، پنداری تنور نانوایی را روشن کردند... همه چیز دنیا را، همه مال و منال دنیا را برای اون می‌خواهی، پنداری حاتم طایی شدی... خلاصه آرام نمی‌گیری مگر اینکه آن دختر را برات شیرینی بخورند... اما این هم هست اگه خدای‌نکرده اون دختر را به یکی دیگر شوهرش بدهند آن وقت دیگه واویلا... ما یک همشهری داشتیم خاطرخواه شده بود... یک شب آن دختره را برای یکی دیگه شیرینی خوردند. صبح آن همشهری ما زد به بیابان. تا حالا که بیست سال گذشته هنوز هیچ‌کس نفهمیده چی شده... پنداری دود شد رفت آسمان..."

 

دایی جان ناپلئون - ایرج پزشکزاد

 

+ یکی دیگه از کتاب هایی که این روزها دارم می خونم این کتابه.سال ها پیش سریالش رو دیده بودم و خیلی دوست داشتم کتابش رو هم بخونم. و خوشحالم فرصت شد تا بخونمش.یادم نمیاد سر هیچ کتابی اینجوری خندیده باشم. بسیار قشنگ تر و عمیق تر و بامزه تر از سریال هست.داستانی که شاید چیز خاصی توش نباشه اما اونقدر بامزه تصویر سازی شده و دیالوگ‌ها اونقدر جذابن که نمی تونی کنارش بزاری‌. حال خوش این روز های من هستن دایی جان ناپلئون و مش قاسم و اسدالله میرزا و سان فرانسیسکو رفتناش..

کتاب های جا مانده ای

" - چند روز قبل در روزنامه‌ای خواندم که میزان ویتامین D موجود در بدن باعث می‌شود درجه‌ی ایمان نسبت به آینده در جانوری که اسمش رو انسان گذاشتن افزایش پیدا کنه.

 

+ گفت: جدی؟ خب اتفاقاً من هم در روزنامه خواندم که مصرف سیگار می‌تونه باعث افزایش قد آدم بشه و یک چیز دیگه هم خوندم: اینکه بانک‌های سراسر جهان دست به دست هم دادن تا در اقدامی مشترک در عرض کمتر از ده سال فقر و گرسنگی رو به‌کلی در جهان ریشه‌کن کنن؛ پس بفرما، دروغ که شاخ و دم نداره.

 

و فرمین ادامه داد: می‌دونی چیه دانیل؟ گاهی فکر می‌کنم که داروین در نظریاتش دچار اشتباه شده بود؛ درواقع به‌نظر می‌رسه که سرمنشأ انسان باید خوک باشه نه چیز دیگه، چون از هر ده نفر انسان، هشت نفرشون خوک‌ صفت هستن و وجودشون هم درست مثل دُم یک خوکِ پرورده‌شده، کج‌ومعوج و ناراست.

 

- فرمین، من تورو در مواقعی که انسان‌گرا می‌شی و با دید مثبت به مسائل نگاه می‌کنی ترجیح می‌دم، مثل همون روز که گفتی هیچ انسانی در ذات خودش بد نیست. اینکه انسان‌ها فقط می‌ترسن و همین ترس ریشه‌ی خیلی از مشکلات و اشتباهاتیه که بشر مرتکب می‌شه.

 

+ اون روز عجب مزخرفی تحویل تو دادم، احتمالاً در اون لحظات خیلی قند خونم افت کرده بوده که چنین اراجیفی به زبان آوردم."

 

زندانی آسمان - کارلوس روئیث ثافون

 

کتاب های جا مانده ای

« کم‌کم به این نتیجه رسیده که خارجی بودن یک‌ جور حاملگی مادام‌العمر است؛ با یک انتظار ابدی، تحمل باری همیشگی، و ناخوشی مدام. یک‌جور مسئولیت مداوم و بی‌وقفه. یک جمله‌ی معترضه وسط چیزی که یک موقعی اسمش زندگی معمولی بوده، فقط برای این‌که نشان بدهد از زندگی قبلی دیگر خبری نیست، و جای آن را چیزی پیچیده و پُر زحمت گرفته. به نظر آشیما خارجی بودن هم، مثل حاملگی، غریبه‌ها را به کنجکاوی وا می‌دارد، و حس ترحم و ملاحظه‌شان را برمی‌انگیزد."

 

همنام - جومپا لاهیری

کتاب های جا مانده ای

" اسم‌های خودمانی همیشه کار راه‌ اندازند. یکی از رسم‌های بنگالی این است که هر آدم دو تا اسم دارد. اول، یک اسم خودمانی، که به بنگالی می‌گویند داک‌ نام. داک‌ نام در اصل، اسمی است که دور و بری‌ ها، چه خانواده و چه دوست و آشنا، توی خانه یا در موقعیت‌های صمیمی و خودمانی، آدم را به آن صدا می‌زنند. اسم خودمانی چیزی است که از دوران کودکی به شخص می‌چسبد و تا بزرگسالی همراهش می‌آید. اسم خودمانی به آدم یادآوری می‌کند که زندگی، همیشه آن‌قدرها جدی و رسمی و پیچیده نبوده و نیست. به‌جز این، گوشزد می‌کند که همه‌ی مردم یک‌جور به آدم نگاه نمی‌کنند. خود آن‌ها هم اسم خودمانی دارند. با همین اسم‌ها با آن‌ها قهر و آشتی می‌کنند، و با همین اسم‌ها دلتنگشان می‌شوند.

هر اسم خودمانی با یک اسم خوب و رسمی، که به بنگالی می‌گویند بلو نام، جفت می‌شود که هویت شخص را در دنیای بیرون مشخص می‌کند. اسم‌های رسمی را می‌شود روی پاکت‌ های نامه، مدارک تحصیلی، کتابچه‌های تلفن و این قبیل چیزهای عمومی دید. اسامی خوب و رسمی عموماً معانی عمیق و احترام‌ برانگیزی دارند. در اسم‌های خودمانی از این دست آرمان‌گرایی‌ها خبری نیست. این اسم‌ها هیچ‌جا ثبت نمی‌شوند، فقط دهان به دهان می‌گردند و در یادها می‌مانند. بر خلاف اسم‌های رسمی اغلب بی‌ معنی‌اند و عمداً مضحک و احمقانه. گاهی فقط یک آوای ساده‌اند. همین."

 

همنام - جومپا لاهیری 

 

+ تو بلا گفا سالیان زیادیه کتاب هایی رو که میخونم قسمت هایی که ازشون دوست داشتم و ثبت می کنم.این قسمت یکی از موارد دوست داشتنیه اون وبلاگمه. یه آرشیو خفن از کتاب های مختلفی که خوندم دارم و برام مثل هایلایت کردن کتاب می مونه و هر وقت بخوام میتونم برم و بخونم و‌ لذت ببرم. یکی از کتابی که این روزا دارم می خونم همنام خانم لاهیریه. این تیکه ها رو اینجام می نویسم و هم‌‌‌ زمان تو وبلاگِ بلا گفام هم میذارم. باقی بقایتان.

یار مهربان

 

بالاخره عزیزانم از راه رسیدن و من بسیار خوشحالم. من انسان بسیار فرهیخته ای هستم که با کتاب بسیار خوشحال و ذوق زده میشم. البته بعد از شیرینی تَر و رولت.یکی غذای روح است و دیگری غذای شکم.

 

کتاب اول کتاب نقاشی بزرگسالان هست که برای حاج خانم خریدم که رنگش کنه. ایشون عاشق رنگ آمیزی هستند. یه کتاب هم قبل این پارسال از نمایشگاه گرفتم که تمامش و رنگ کردن و این جلد بعدیشه. هم حوصله شون سَر نمیره و هم برای ذهن و رفع اضطراب و استرس خیلی موثره.

 

کتاب دوم آخرین قسمت از چهار گانه ی گورستان کتاب های فراموش شده س. که خود آخرین قسمتش تو دو جلد نارنجی منتشر شده به این کُلفتی.کی بخونمش نمی دانم. از انتشارات نیماژ.

 

کتاب سوم تانگوی شیطان که خیلی وقت بود می خواستم بخرمش. داستان آخر الزمانیش همونیه که احتمالا همیشه منتظرش بودم. شاید بعد خوندنش فیلمش رو هم ببینم. از انشارات نگاه.

 

کتاب چهارم بَختِ بیدادگر داستانی در مورد زندگی کمونیسمی پراگ ، روند نابودی یک‌ ملت. هرچند خودمون احتمالا این کتاب و تو همین روزگار زندگی کردیم، اما خب خوندنش هم خالی از لطف نیست. از انتشارات ماهی.

 

کتاب پنش به نام تا در محله گم نشوی از پاتریک‌ مودیانوی عزیز. بذنذه ی جایزه نوبل. از انتشارات چشمه.

 

کتاب ششم نشان کرده از خانم بلقیس سلیمانی که دوست داشتم بخونمش.در مورد تعهد در روزگار جنگی. دلم می خواست تو‌ سبدم یه کتاب از یک‌ نویسنده ی ایرانی هم باشه. که خب تو لیستام نوبت خانم‌ بلقیس بود. از انتشارات چشمه.

 

کتاب هفتم کتابی به نام غنچه ها را بچین بچه ها را به گلوله ببند بود. جدا از اسم غمگینش، تعریفش رو در پادکستی شنیده بودم و بعد ازینکه در موردش سرچ کردم فهمیدم باید حتما بخونمش. از انتشارات خوب.

 

و کتاب هشتم و آخر کتاب شعر مژدگانی به یابنده از احمدرضا احمدی بزرگ.من همیشه عاشق شعرم و کلی کتاب شعر از شاعر های مختلف دارم. دوست داشتم تو سبد خریدام قطعا کتاب شعری باشه و قرعه به نام آقای احمدی افتاد. و نگم از کتاب. جدا از شعر هاش. چه نقاشی هایی. چقدر خوشگل و دوست داشتنی. دوست داشتم محبوب در بَر بود و یکی یکی براش ورق میزدم و با ذوق همه ی نقاشیاش و نشونش می دادم و شعراش و براش می خوندم. اون جلد و کاغذ گلاسه و قطعش بسیار شگفت انگیزه‌.

 

و همین دیگه. بَسه. بدین ترتیب سبد خریدای خرداد ماهم اینگونه پُر شد. به عنوان کادوی تولدم از خودم قبول می کنم. کادویی جذاب با نویسندگان ایرانی و خارجی. با داستان هایی مرتبط با این روزگاری که داخلشیم و ادامه داستان های قبلی و شعر و همه چیز.در همه شکل و ابعاد. متنوع و خردادی.

زندانی آسمان - کارلوس روئیث ثافون

 

سومین کتاب از چهار گانه ی گورستان کتاب های گمشده رو هم خوندم. بعد از سایه ی باد. بازی فرشته.حالا زندانی آسمان.و به جرات می تونم بگم بهترین و هیجان انگیزترینش تا به اینجا. البته که دو کتاب قبلی رو هم بسیار دوست داشتم. اما به دلیل علاقه ی زیادم به شخصیت "فرمین" این کتاب و یه جور دیکه دوست داشتم. اینکه فرمینش تو این قسمت زیاد بود باعث شده بود لحظه های جذابی رو باهاش سپری کنم. داستان هم شگفت انگیز و جذاب مثل قبل تو این قسمتم ادامه داشت و با قلمِ جذاب آقای ثافون رفتم به اسپانیای مه گرفته و کمی تا قسمتی ترسناک و مرموز. اون قسمت خاطره تعریف کردن های فرمین از زندان واقعا سیاه و غم انگیز بود. آخر کتاب هم مثل سریال های درجه یک هیجان انگیز بسته شد و وادارم کرد چهارمین کتاب این مجموعه رو هم بخرم. که خودش دو تا جلده به این کُلفتی. خوشحالم با دنیای آقای ثافون آشنا شدم. روحش در آرامش باشه. تو دو صفحه ی پایانی این کتاب هم چند جمله ای یادداشت نوشته بود.انسان درجه یک و دغدغه مندی بوده. تو حرفاش گفته بود که دوست داره تا جایی که زنده س تمام داستان هایی که تو ذهنش هست و بنویسه و حالا حالاها کتاب بنویسه. خیلی تلخ بود که عمرش به نوشتن کتاب های بیشتر قَد نداد.هر بار که کتاب های این مجموعه رو میخونم از ترجمه ی آقای صنعوی هم تشکر می کنم. این بار هم. لذت خوندن نوشته های نویسنده رو چندین برابر کرده. و در آخر اینکه به زودی می ریم برای قسمت آخر این مجموعه. اگر آقای پستچی کتاب های عزیزم رو از نمایشگاه زودتر بیاره‌!