زنگ انشا

 

جمعه ی خود را چگونه گذراندید؟ ما مثل عوام الناس معتقدیم‌ غذا خوردن بسیار لذت بخش و لازم است.همانند خواندن کتاب.خانم بنائی معلممان معتقد است ما باید کتاب زیاد بخوانیم تا برای خودمان کسی بشویم. سَری در سَرها در بیاوریم و شبیه محمد نشویم که هیچ چیز بلد نیست و همیشه بچه ها مسخره اش می کنند. در نتیجه ما تصمیم گرفتیم روز جمعه بعد نوشتن تکالیف فردایمان کتاب بخوانیم چون غذای روح است. این را هم خانوممان در مدرسه گفته است. پیتزا هم می خوریم چون غذای شکم است و ما دوست داریم غذا زیاد بخوریم تا زود بزرگ‌ شویم تا با محبوبه دختر علی آقا که همسایه رو به رویی مان است ازدواج کنیم و او دیگر از پشت پنجره برایمان چشمک دُمبک نزند. امیدوارم محبوبه بتواند مانند پیتزای امروزمان پیتزا درست کند و ما شکممان گنده بشود وگرنه می رویم فهیمه را میگیریم.هرچند او هیچ وقت نگاهمان نمیکند و جواب سلاممان را نمیدهد. بفرمایید پیتزا همراه با کتاب و نوشابه ی نارنجی. شما که به نوشابه نارنجی نمیگید زرد؟ زرد یک رنگ دیگه است مثل موز که زرد است. این نوشابه ها نارنجی است. البته کانادا نداشت وگرنه کانادا می خریدیم.بفرمایید تنهایی از گلویمان پایین نمیرود. بخوریم باهم دست جمعی بزرگ شویم. آدم های بزرگ سَرشان شلوغ میشود وقت غصه خوردن ندارند. این را آقاجانمان میگفت. راست و دروغش را نمی دانیم. اون بیلبیلک‌ سفیدش رو هم یادم رفت بر دارم‌ از بَس گشنم بود.