5/5/5

تو پَنش پَنش پَنش نشستیم کنار بچه ها. خسته بودم و حوصله ی حرف زدن نداشتم.اما میز بغلی دختره تا می تونست داشت حرف می زد. حاجی دخترا چقدر حرف می زنن؟ به رضا گفتم‌ . رضا گفت داره به پسره محبت می کنه. سحر گفت دختر پُر حرفم کنسله؟ دستام و گذاشتم‌ زیر چونم و گفتم بعضی روزا. مثل امروز. نگین به سحر ناخناش و نشون داد که فلان مُدلی کرده. مهناز گفت منم فردا وقتِ ناخن دارم. مهدی گفت تازه رفته بودی که. مهناز گفت خوشم‌ نمیاد ازش.مهدی گفت ولی من دوسش دارم.مهناز گفت ولی من دوسش ندارم. دست زیر چونه نگاشون می کردم و رو استکان چایی ضرب گرفته بودم. به رضا گفتم یکی از ریسپانس های آدمایی که محبت نگرفتن، خشمه. نسبت به اطرافیان. ریسپانس بعدی انکاره. فاز خود شیفتگی.خودشونو دوس داشتنی میبینن. چیزی غیر ازین نمیتونن تصور کنن.و چی بهتر ازین؟ آدم تو زندگی فقط خودشو داره.خودشم دوسش نداشته باشه که دیگه هیچی.رضا گفت حالا چه ربطی داره؟ گفتم وقتی پیش فرضت اینه که دوس داشتنی ای، دوس نداشتنت میشه نقص. یعنی آدمی که دوست نداره کامل نیس.یه نقص بزرگ داره، گفت خب؟ گفتم یعنی فرشته دو عالم هم که باشه، وقتی نمیخوادت، دیگه فرشته دو عالم نیس، گفت عجب، گفتم ها کاکو. بچه ها ساکت شده بودن و داشتن منبر رفتنم و گوش می دادن. گفتم سوالی ندارین؟ گفتن نه.موافقیم. گفتم موافق بودن تو خستگیم ترن آنه. از پشت سرم صدای ماچ اومد. نگین گفت ماچ صدا دارم کنسله؟ گفتم تو جمع وقتی من خستم همه چیز کنسله. سحر گفت حتی فرشته ی دو عالم؟ گفتم حتی صداش شبیه خانم هایده باشه. همه گفتن امشب خیلی خستس. گفتم ها.