مُرداد - ایستگاه راه آهن

من دچار از ترس از ارتفاع شدیدم. چه روی چهار پایه باشه چه روی پُل هوایی چه هواپیما. رفتم و گشتم و فهمیدم احتمالا ریشه در کودکی داشته. چند تا از عکس های کودکیم و دیدم که من و مثل گُلدون رو طاقچه گذاشته بودن و من مثلِ ابر بهار اشک می ریختم. آره من از پرواز با هواپیما هم خیلی میترسم و با اینکه چند باری هم باهاش سفر کردم و وسطاش هم وصیتم رو نوشتم اما درگیر زمینم و ترجیح میدم اکثر سفر هام با قطار باشه.
مرداد امسال بنا به روایتِ تقویمِ گوگولیم خورده به نام ایستگاه راه آهن تهران که کُلی ازش خاطره دارم. هم از خودش هم از محوطه های دورش.نزدیکِ این ایستگاه و میدون راه آهن یه دیزی سرایی به نام آذری هست که سال ها پاتوق من و رفقا بوده. هنوزم لنگه کفشام و میشه اونجا پیدا کرد. و خود ایستگاه قطار هم نگم دیگه. چه سفر های تنهایی که در کوپه ی برادران با آدم های عجیب همسفر شدم و (کلیک) و چه سفر هایی که یه کوپه دربست گرفتم و با حاج خانم رفتیم مشهد و شیراز و غیره. ( کلیک ) مرداد گرم امسال وسطاش سالگرد خاله هم هست. دومین سالیه که رفته. و من باورم نمیشه دو سال از اون روز کذایی گذشت. یکی دو تا تولد هم بینش هست که این تلاقی مرگ و زندگی همیشه من و عصبی می کنه. همین دیگه. مرداد گرم و جهنمیت قشنگ. ولی خوشحال هستم و توام باش که ماه بعد کم کم نزدیک روز های خنک و پاییزی میشیم.
