خُرده فرمایشاتِ تَهِ شَبی یک آدم جا مانده

دراز کشیده بودم جلو تلویزیون قبل از شروع شدنِ فوتبالِ رده بندی، یکی از کانالا داشت یه پسره ی توریست ایرانی رو نشون میداد که قبلا چند تا برنامه ازش تو یوتیوب دیده بودم. این بار رفته بود هانوی ویتنام. پایتخت این کشور. که کُلی داستان و پُشت سَر گذاشته این شهر و کشور که حالا کاری ندارم. اما یه جاش بود پسره نشست کنار ویتنامیا و یه آبجوی تگری با دو درصد الکل زد بَر بدن و پُشت بندش گفت رسمه باید بادوم زمینی شور بخوری و در ادامه یه عالمه از میوه های عجیب غریب اونجارو خورد و ... تو کُل این مستنده به این فکر می کردم این بشر چقدر من و داره زندگی می کنه. با یه کوله خیلی از کشورارو رفته و میره و عشق دنیارو داره می کنه. کاش زندگی بعدی اگه وجود داشت بتونم این مسیر رو برم.
دلیل برگزاری رده بندی چیه واقعا؟ دو تا تیم شکست خورده بدون حس و حال چرا باید باهم بازی کنن؟ بازی شکست خورده ها جذاب نیست. اما خب دارم میبینم تا فینالِ فردا که بشوره ببره. فغانس داره به چیزِ سگ میره.
ماه امشب و دیدی؟ خیلی خوشگل بود. شبیه تو بود. یه درصد ازون زیباییش هم تو این عکس نیوفتاد. اون سیاره درخشان کنارش زهره س؟ چند وقتی هست همیشه کنار ماه اون و می بینم. اون منم. نشستم دارم روی ماهت و میبینم. به مولا. شب بخیر جوان پر از امید ایرانی.
امروز همش این آهنگ رو زیر لب می خوندم. مخصوصا اینجاش که میگه:من از سمتِ سپاه عشق بازان آمدم سویت..که بنویسم خجالت می کشد ماه از گُل رویت.."
