کتاب های جا مانده ای
" والله، بابامجان... دروغ چرا؟... اونکه ما دیدیم اینجوری است که وقتی خاطر یکی را میخواهی... آن وقتی که نمیبینیش توی دلت پنداری یخ میبنده... وقتی میبینیش یک هُرمی توی این دلت بلند میشه، پنداری تنور نانوایی را روشن کردند... همه چیز دنیا را، همه مال و منال دنیا را برای اون میخواهی، پنداری حاتم طایی شدی... خلاصه آرام نمیگیری مگر اینکه آن دختر را برات شیرینی بخورند... اما این هم هست اگه خداینکرده اون دختر را به یکی دیگر شوهرش بدهند آن وقت دیگه واویلا... ما یک همشهری داشتیم خاطرخواه شده بود... یک شب آن دختره را برای یکی دیگه شیرینی خوردند. صبح آن همشهری ما زد به بیابان. تا حالا که بیست سال گذشته هنوز هیچکس نفهمیده چی شده... پنداری دود شد رفت آسمان..."
دایی جان ناپلئون - ایرج پزشکزاد
+ یکی دیگه از کتاب هایی که این روزها دارم می خونم این کتابه.سال ها پیش سریالش رو دیده بودم و خیلی دوست داشتم کتابش رو هم بخونم. و خوشحالم فرصت شد تا بخونمش.یادم نمیاد سر هیچ کتابی اینجوری خندیده باشم. بسیار قشنگ تر و عمیق تر و بامزه تر از سریال هست.داستانی که شاید چیز خاصی توش نباشه اما اونقدر بامزه تصویر سازی شده و دیالوگها اونقدر جذابن که نمی تونی کنارش بزاری. حال خوش این روز های من هستن دایی جان ناپلئون و مش قاسم و اسدالله میرزا و سان فرانسیسکو رفتناش..
