از سری داستان های نیمه تمامم

زن:

از راه که می رسد،ترجیحش دراز کشیدن تو اتاق و زل زدن به بشقاب هایِ رنگین است.جوری به بشقاب ها خیره می شودکه انگار فردا می خواهند ازش امتحان بگیرند و بپرسند،گلبرگ هایِ فلان بشقاب چه شکلی است. من هم کنارش دراز می کشم .البته نه کنارش سَرهایمان می افتد کنارِ هم.سَرِ او می افتد رویِ شانه ام.سَرِ من هم رویِ شانه اش.همینجور ساکت می مانیم.اگر حرفی هم بشود، باعث و بانی اش منم نه او.

 

دیشب گفتم،مامان اس ام اس داده بابات دیوانه ام کرده ،مرتب می پرسد ما بالا می رویم یا نه.مامان هم هر بار جواب داده ،صبر کن تا آخرش.

 

گفتم مامان فکر می کند فوتبال فیلمِ پوآروست که آخرش همه چیز معلوم می شود.

 

خندید.البته نه خنده ای از ته دل.فقط لبخندی .

 

باز گفتم امان از آخرش.

 

حرفی نزد.این بار حتی لبخند هم نزد.من هم یکباره زدم به سیمِ آخر.من یک رگِ دیوانگی دارم.مامان اطمینان دارد که از فامیلش این رگ به من نرسیده ..آره یکباره بلند شدم و نشستم بالایِ سَرش.زل زدم تو چشمانش.گفتم می خواهم فردا کفش بخرم.می خواهم ساعتِ ناهاری بروم تجریش و کفشِ مهمانی بخرم.

 

گفتم کسی قرار نیست مهمانی بگیرد.گفتم بعید می دانم این روزها کسی مهمانی بگیرد.اما من بی خود و بی جهت دلم کفش می خواهد.فکر می کنم اگر کفش بخرم ،ترسم کمتر شود.ترسی که هر روز صبح با خواندنِ روزنامه ها به دلم می نشیند.چیزی نگفت.

 

باز گفتم، تو هم می ترسی؟

 

گفت،خیلی.

 

گفتم پس وضعیتِ تو بدتر است.چون من فکر می کنم تو این روزها هم همسری .هم بابا.بابایی جوان .بابایی که هنوز ازش مستقل نشدم.بابایی که هنوز ازش پول می گیرم.

 

گفتم،این روزها من بابا می خواهم.

 

(مکث)

 

می شود ساعتِ ناهاری تو هم همراهم بیایی؟خرید تنهایی لطفی ندارد.

....