خوف نکن پسر ، خوف نکن
حضرت عباسی سال تحویل دم غروبِ جمعه میشه؟ یه بُغضی از سَر شب بیخ گلومه نمیدونم چه کوفتیه. شایدم میدونم. کلی آب خوردم بره پایین هنوز نرفته. زشته حاجی با این ریش و پشم. سال نومونم باید گریه دار باشه ما. عجب حکایتیه.
حضرت عباسی سال تحویل دم غروبِ جمعه میشه؟ یه بُغضی از سَر شب بیخ گلومه نمیدونم چه کوفتیه. شایدم میدونم. کلی آب خوردم بره پایین هنوز نرفته. زشته حاجی با این ریش و پشم. سال نومونم باید گریه دار باشه ما. عجب حکایتیه.

سال نو مبارک رفقا . هر سال کلی چیزای مختلف از بزرگ تا کوچیک با نظم و ترتیب آرزو می کردم. اما امسال هیچ چیز نمیخوام جز یه دل خوش برای خودم و خودتون. یه دل آروم و بی استرس. یه دل سالم و سرحال. یه دلِ گرم که از یه امنیت میاد. باقیشم خودش درست میشه. باید درست شه دیگه.مگه دست خودشه که نشه؟ ماچ هوایی براتون. همدیگر و سفت بغل کنین که چهار صد و پنج میخواد از زمین بلند شه. بریم ببینیم امسال داستان از چه قراره. کاش اخر این سوز بالاخره بهاری باشد.
شب عیدی کلی خیابونای شلوغ تهران رو گشتم تا بالاخره سمنوی عزیز رو پیدا کردم.در تاریخ خواهند نوشت مَردی نارنجی و غمگین وسط جنگ هفت سین کوچیکش رو چید و از ته دلش دعا کرد تا دنیا و البته مملکتش همچنان جایی برای زندگی کردن باقی بمونه. بخوابیم که سال جدید داره میاد. البته اگه این صدای پدافند بزاره. نمیدونم چرا با خواب من اینم شروع می کنه. حاجی اون کلاغه ولش کن. شببخیر جوان امیدوار ایرانی.

بتر کال ساول میبینم. فصل دومشم. شخصیت کیم وکسلر رو دوست دارم. هم صداش هم لهجش هم مدل لباس پوشیدن و کفشای پاشنه تق تقیش. هم شخصیت محکمش. ول نکنه عجیبیه تو همه چیز. کمتر از جیمی دوستش داره. اما تو دوست داشتنشم منطقیه. تو همه چیز خیلی منطقیه.آدمای محکم و منطقی برام خیلی جذابن.
+ همیشه شب آخر سال که میشد به رسم هر ساله تو وبلاگ بلاگفام لیست تعداد فیلم و سریال و کتابایی که تو یک سال خونده بودم و مینوشتم. امسال نمیشه.چون همه ی پست های فیلما و کتابام اونجاست و نمیدونم تعدادش و .. مهم نیست. این روزام تموم میشه حاجی. سرت سلامت.

دنبال آهنگی می گشتم. چه سایت های سَمی اسماعیل. آخرشم پیدا نشد. دیشب یه لحظه کل گوشیم شد نوت از اینستا و ایکس و کست باکس. تازه یادم اومد نزدیک به یک ماه داره میشه که به جهان وصل نیستم. یادم رفته بود. آدمیزاد کم کم به بدبختی عادت می کنه.
از ظهر ۹ اسفند با هزار تا چمدون رفته بود و قرار بود تا یک هفته بعد آتش بس هم تهران نیاد. اما برای کاری مجبور شده بود بیاد و با شنیدن صدای اولین پدافند بهم زنگ زده بود با این مضمون که " حاجی این چی بود؟ " از پشت گوشی لبخند کجکی زدم و گفتم اینا برای ما خاطره س. و بعد سریع به خودم گفتم که قرار شد موندنت تو تهران و مزیت ندونی و به خاطرش پُز ندی. که واقعا این احوال کثافت و پر استرس هیچ برتری نسبت به آدمی که به هزار دلیل رفتن و به موندن ترجیح داده نداره. من نتونستم و نخواستم که برم.جفتش در کنار هم. که شاید یه روزی بنویسم که چرا. ولی هوای آدمایی که یهو وسط این صداها مجبور به برگشت میشن و بیشتر بدون. اونا با ترس این جنگ از نزدیک نا آشنان. اکثرن به شمال و دریای آروم و گِلی مازندران رفتن و از کهکشانی دیگه به بقیه کشور و احوالاتش نگاه می کنن.
قسمت گشت و گذار که اسم خلاقانه ای هم براش انتخاب کردن واقعا عجیب و جالبه. بلاگفا که قسمت بروز شده هاش تماما یا لوله باز کنی بود یا گچ و سیمان فروشی. بیان که .. انگار داشتی روزنامه ی کیهان یا اطلاعات می خوندی. اینجا اما دارک وب عجیبی میشه گاهی. خبر مهم دیروز رو من ازینجا فهمیدم ! بعد پشت بندش غم نامه های پسری تنها برای دختری زیبا رو خوندم و بعدش فروش رب گوجه فرنگی به سراسر کشور. پست های بعدی داستان های ادامه داری هست که یاد و خاطره ی نود و هشتیا رو زنده می کنه و پست های بعدی در مورد انیمه و مانگا و این چیزاس که هیچ چیز ازشون نمیفهم . در کل با رفقای جدید زیادی آشنا شدم و میخونمشون که واقعا خوب مینویسن و صادقانه. و من رو یاد روزگار اوج وبلاگنویسی میندازن . دوستان قدیمی بلاگفایی رو هم یکهو بین پست های گشت و گذار میبینم که با دیدن اسمشون تمام وجودم لبخند میشه.آخر سالی ما هم این شکلی گذشت. با دغدغه های مشترک و صفحه ی سفید جدیدی که کم کم انگار دارم باهاش آشتی می کنم.
رضا میگه حاجی جنگ تموم شه زن میگیرم. میگم میدونسی بیشترین میزان زاد و ولد تو زمان هشت سال جنگ ایران و عراق بود؟ میزنه تو سرش و میگه وای باز فکت های محبوب و نا معتبر. میگم ولی واقعا من دو جا خیلی نیازش و حس کردم. یکی زمان کرونا یکی زمان جنگ. میگه تو جفتش دنبال پرستار بودی. میگم نه ولی اینکه آدم یکی و تو این وقتا داشته باشه خیلی خوبه.میگه یکی؟ یعنی هرکی؟ میگم نه یکی که دوستم داشته باشه. حرفم نزنه. ولی همین که باشه خوبه. این وقتا باید یکی باشه که نگهت داره. نیگات کنه. میگه شبا وقت ترس هم و بغل کنین با هم بترسین؟ میگم میدونی که؟ شریک شدن درد ، درد و کم می کنه. میگه ولی من زن میگیرم. میگم منم میدونم بعد آتش بس از سرم میوفته ولی الان تو این اوضاع واقعا خوبه آدم یکی و داشته باشه. میگه باید قبلا بذرش و می کاشتیم الان درو میکردیم. الان اگه بری دنبالش که جنگ بعدیت یکی و داشته باشی دیگه میوفته واسه اون دنیا. گفتم آدمایی تو سن و سال من سریع اقدام میکنن. سیگارش و روشن میکنه و میگه ایشالا زود جنگ تموم شه، خیلی کار داریم.
چهارصد و چهار حتی چهارشنبه سوریش هم سورئال بود. صداهایی که نمیشد تشخیص داد از خودیه یا ناخودی. صدای ترقه و نارنجک.صدای رقص و پایکوبی. صدای الله اکبر و مداحی. صدای شعار. صدای پدافند. صدای انفجار. اینقدر همه چیز عجیب بود که برای آرامش اعصابم رفتم ظرف هارو شستم. خیلی شستم. برق انداختم.
طبیعت بازی جالبی رو با ما شروع کرده.قبل این جنگ هوای تهران جوری گرم بود که تو گویی مُرداد قلب الاسد.دریغ از یه قطره بارون. بعد الان که نه دل و دماغی مونده نه اعصاب روانی چند روزه یه بارون نازی همش در حال باریدنه که تو روز عادی قطعا برام بسیار دلچسب بود. حتی برف هم چند شب پیش ها بارید. امشب اما کرک و پری برام نموند. تا پتو رو کشیدم زیر دماغم بالا که بخوابم یک صدای انفجاری اومد که مسلمان نشنود کافر نبیند.حتی اون نور سفید هم باعث نشد فکر کنم رعد و برقه.اون چند لحظه ای که من منتظر بودم تا صدای بارون بعدش بیاد از طولانی ترین لحظات عمر بود.روزگار بازی عجیبی رو با ما آغاز کرده.یقه رو گرفته و ول هم نمیکنه. بخوابیم به امید اینکه صداهای بعدی هم عشق بازی ابرها با هم باشه نه بی دو و کوفت و زهر مار. چون حداقل امشب من با پتو نمیپرم از تخت پایین. حالا بزن.
اون شب غمگین بودم. دم گاز سوسیس سرخ میکردم .با سیب زمینی. عشق بازی سوسیس و سیب زمینی. قبل جنگ بهم میگفتی یه شب شام قراره بخوری و شامت همچین چیزیه به عقلت شک می کردم. دست به کفگیر و ماهیتابه، زدم زیر آواز. صدای انفجار از دور اومد. بلند تر خوندم هزار و یک شب من پر از صدای تو بود.گریه ی هر شب من فقط برای تو بود. تلفن زنگ خورد. ترسیدم.گریه میکرد. میگفت بعد از صدای انفجار پنجره هاشون باز شده و خونه رو دود گرفته. لباس پوشیده نپوشیده رفتم پیشش. نزدیکیاشون و زده بودن. رسیدم پیشش. خونه چیزی نشده بود. اما خیلی ترسیده بود. آرومش کردم. آوردمش پیش خودمون. با هم از تو ماشین به جایی که منفجر شده بود نگاه کردیم. شبیه فیلما بود. رسیدیم خونه. به سوسیسای سرد شده که شبیه قاتلا بودن نگاه کردم. به این فکر کردم این سکانس هایی که ما داریم این روزا زندگی می کنیم رو نمیدونم چند نفر دیگم تجربه می کنن. اما تلخیش از قد من خیلی بلند تره.

وضعیت نت عالیه. از فروشگاه نزدیک خونه چیزی سفارش دادم. شما می تونین رو نقشه و پیگیری پیک، تنگه ی هرمز و ناو ها و پایگاه های آمریکایی منطقه رو هم مشاهده کنین. اگه ازین جنگ زنده موندیم با این نت باید چکار کرد؟ بعید میدونم حالا حالاها درست شه.
بارون میاد .( کلیک ) تو ایستگاه اتوبوس نشستم. چشامو بستم. خیال می کنم . یه هفته به عیده. سبزه ها بلند شدن. ماهی گلیا تو تنگ می رقصن. بابا هست . بعد یک سال قراره همو ببوسیم و بهمون عیدی بده. حاج خانم با قران از در تو میاد . بوی باهار میاد. بوی آجیل. بوی لباس نو . بوی تنها دغدغه ی زندگی که رفتن خونه ی فامیل و بازی با بچه هاشونه. همه چیز نارنجی و قشنگه .صدای پدافند خیالم و پاره می کنه.چشام و وا می کنم. هنوز بارون میاد. سعی می کنم فکر کنم صدای ترقه های پیش از موعد چهارشنبه سوری بوده. میخوام خیال کنم. خیال خالی که کاری به کسی نداره. بعد بارون همه چیز قشنگ میشه. همیشه بعد بارونا همه چیز قشنگ میشه.
فکر کنم خیلی پیرم برای جایی به نام بلاگیکس. خیلی سعی کردم خودم و باهاش تطبیق بدم اما تغییر برای من سخته.حتی سعی کردم تو این روزای جنگ که کف تهران وسط بمبارون کلی حرف برای نوشتن دارم با پست های کوتاه کوتاه خودم و جا کنم توش. اما نمیشه. اینجا یکمی زیادی گوگولی و فانتزیه برام. من همون بیانش رو هم فقط زمانی که نت نبود و بلاگفا خاموش بود میومدم. هزار ساله عادتم به همون جای خلوت و خاموشم تو بلاگفا. این روزا سعی کردم رو نوت گوشی بنویسم.اما فهمیدم علاوه بر نوشتن نیاز به خونده شدن هم دارم. توسط آشناها نه جایی که چار دیوارش غریبه س. این همه شعر گفتم که بگم حالم خوش نیست. دلم میخواد یه پست کیلومتری بنویسم و نمی تونم. می خوام و نمیشه. خسته و سر درگم. عصبی و افسرده .
دنبال یک مسیر کوتاه برای پیدا کردن چند دقیقه احوال خوب.

دست مرا در دست خود بگیر و هدایتم کن.به ملایمت هدایتم کن.به آن دمی که رنج ها پایان گرفته.تو روح مرا به سرزمینت خواهی برد.آن جا که در آغوشت بخوابم.مانند فرزندی در آغوش مادرش.
بارون سیاهِ نفتی - لجنی تو تهران از اون پدیده هایی بود که تو ۰۴ هم دیدم. همه جا سیاه و ریدمان. مثل بخت و اقبالمون.
زیر موشک بارون همه شاعر میشن.
شهر من ، من به تو می اندیشم نه به تنهایی خویش ..
برای روزهای مبادا