سوسیس های قاتل

اون شب غمگین بودم. دم گاز سوسیس سرخ میکردم .با سیب زمینی. عشق بازی سوسیس و سیب زمینی. قبل جنگ بهم میگفتی یه شب شام‌ قراره بخوری و شامت همچین چیزیه به عقلت شک می کردم. دست به کفگیر و ماهیتابه، زدم زیر آواز. صدای انفجار از دور اومد. بلند تر خوندم هزار و یک شب من پر از صدای تو بود.گریه ی هر شب من فقط برای تو بود. تلفن زنگ‌ خورد. ترسیدم.گریه میکرد. میگفت بعد از صدای انفجار پنجره هاشون باز شده و خونه رو دود گرفته. لباس پوشیده نپوشیده رفتم پیشش. نزدیکیاشون و زده بودن. رسیدم پیشش. خونه چیزی نشده بود. اما خیلی ترسیده بود. آرومش کردم. آوردمش پیش خودمون. با هم از تو ماشین به جایی که منفجر شده بود نگاه کردیم. شبیه فیلما بود. رسیدیم خونه. به سوسیسای سرد شده که شبیه قاتلا بودن نگاه کردم. به این فکر کردم این سکانس هایی که ما داریم این روزا زندگی می کنیم رو نمیدونم چند نفر دیگم تجربه می کنن. اما تلخیش از قد من خیلی بلند تره.