به غایت روز🥚🥚 رو سپری کردم. پُر از درد و خون و خشونت و .. البته خشونت نبود. ولی خب خواستم بگم. من مدت هاست شام نمی خورم. که مثلا لاغر شم خیر سَرم. بعد گفتم دیشب یه چی بخورم. حاجی یه جوری معده دهن من و مورد عنایت قرار داد اون سَرش ناپیدا.. یه خوراک بادمجون مَشتی زدم و خوابیدم از صُبش دل و رودم اومد تو دهنم. همون نخورم بهتره. بعد صُبی بلند شدم پام و بزارم زمین نَعرم رفت آسمون. کفِ پام ، پنجه ش چنان دردی می کرد و می کنه که نمیتونم دو قدم راه برم. فکر کنم دو شب پیش که پیاده روی زیاد کردم کار دستم داد. یکمم ورم کرده و هی پُماد میزنیم ببینیم چه مرگشه.بعد حاج خانم لیمو ترش میخواس که آبشو بگیریم.خریدم اومدم آخرای قاچ کردن لیمو بود زدم دستم و هم باش قاچ کردم. فکر کردی تموم شد؟ خیر. غروبی بعد این همه بدبختی اومدم بخوابم دیدم لرز کردم و دارم وسط چله تابستون بندری میزنم. حالا اون لرز و شیکم تقریبا میزون شد اما این پا دهنم و سرویس کرده. فک کنم چشمم زدن حاجی.باید یه دونه ازین چشم نظرای گُنده آویزون کنم بالا سَر وبلاگ. متاهلا کار خودشون و کردن.. حالا این وقتا به شدت مظلوم و لوس میشم.اونقد که ببینیم میشینی برای اشکمیریزی. بعد چون یاری در بَر نیست الان خودم و گوله کردم رو تخت و چایی نبات و عرق نعنا و پُماد درد پام بالا سرمه و دلم چیای نرم و سفید میخواد که سَرمون و بذاریم روش بلکم خوب شیم.
به خاطر مصیبتای وارده وقت نکرده بودم بیام بلاگیکس . اومدم و کلی سورپرایز شدم. تو این وضعیت خر تو الاغیم دیدم رفقا پیام دادن که یکی از بچه ها لطف کرده و از من و وبلاگ تعریف کرده.( کلیک ) اونجام براشون نوشتم. حاجی خیلی مخلصیما. تعریف کلا خیلی حال میده. وبلاگ نویس با هر عقیده و مُدلِ دراز و کوتاهی دوست داره خونده بشه و دوستش داشته باشن. از دیرباز تو بلاگفا تا امروز بلاگیکس همیشه لطف همگی شامل حالم بوده. کلی رفیقای درجه یک و آدم حسابی تو این سالا پیدا کردم که به خاطر دردای مشترک خیلی بهم حس نزدیکی می کنیم. یه وبلاگ نویس به خاطر نوشتن حسایی که شاید هیچ وقت پدر و مادر و برادر و خواهر و همسرش ندونن پیشِ کُلی آدمی که هیچ وقت ندیده و شاید هیچ وقت نبینه خیلی حس نزدیکی به خواننده هاش می کنه. یه عالمه دختر و پسر از کُل مملکت بیان وبت و بزنن و وا کنن و بخونن و کامنت بذارن خیلی جذاب و دلچسبه.چه از همون زمان دایل اپ چه تا به امروز. همین دیگه خواستم بگم خیلی مخلصیم و دست به سینه میگم چاکریم. دم همگی گرم.امیدوارم روزگارمون جوری بچرخه که بتونیم همیشه از حال خوشمون بنویسیم. نه مثل الان که منتظریم ببینیم کی موشک میخوره فرق سرمون.خوبه که مینویسیم. سه هیچ از خیلیا که حرفاشون و قورت میدن جلوتریم. قدرش و بدونین. روز 🥚🥚 امروز تهش خیلی هپی اندینگ شد و چسبید. بوس هوایی به تک تکتون. عروسی بچه هاتون با آبکش آب بیارم ایشالا.
دیروز جایی بودم که میزبان به اصرار برای غذا نگهم داشت. قورمه سبزی به شدت غمگینی بهم داد که من تا به حال تو هیچ کجای کهکشان راه شیری و راه نارنجی همچین غذای زشتی ندیده بودم. با این حال خوردم.یعنی خب همیشه همینم. حتی بدترین غذای جهانم جلوم بزاری تا آخر میخورم که میزبان ناراحت نشه. بالاخره برای اون مزخرف زحمت کشیده طرف. اما خیلی دلم برای اون قورمه سبزی سوخت. اون قورمه سبزی می تونست تبدیل به یه غذای شکفت انگیز شه اما به چیزی تبدیل شده بود که احتمالا خودش هم دلش نمی خواسته. سبزی های سرخ نشده به یک سمت شنا می کردن و لوبیاهای سفت به سمتی دیگه. آب جوشی فقط بود که مانند حوض فقط سبزی و لوبیاها رو در بَر گرفته بود. اصن مزه خورش کرفس میداد تا اصلِ کاری. و من به این فکر کردم اگر نارنجی غذاهای محبوبم و بلد نباشه خوب درست کنه چی؟ احتمالا کلی غصه بخورم و لاغر شم. هرچند خودم غذاهای زیادی رو بلدم درست کنم. اما خب غذایی که نگارت درست کنه و افزودنیِ نارنجی بهش اضافه کنه مَزه ی دیگه داره. بعد فکر کردم خسته به خونه برسم و همچین اثر زشتی جلوم بزاره چه باید کنم؟ قطعا همچون همیشه تا انتها میخورم اما خب یه دفعه دو دفعه که نیست حاجی.بحث سیصد و پَنش سال زندگیه. ( تو سیاره ی من آدم ها حداکثر می تونن تا این سن زنده بمونن) اینم نیا بگو خب بهش بگو یاد بگیره. من دوست ندارم دلِ محبوبم رو بشکونم. در نهایت شاید چند باری جلوش درست کنم و امیدوارم دخترک باهوشی باشه و یاد بگیره.وگرنه که کلی غصه میخورم تا بمیرم. امروزم برای حفظ کردن انرژی مردانه م یه پیتزای حیدری درست کردم که چِل ستون چِل پنجره. چنان بویی راه افتاد در منطقه که قطعا دختر همسایه با بوش زده.
چرا همه تو بلاگیکس متاهلن؟ مثل بلاگفا که همه اسمشون فاطمه و زهرا بود. طرف پسر بود صدا می کردی فاطمه بر می گشت نگات می کرد. اینجام تا میای چار زانو راحت بشینی وسط وبلاگت آدم معذب میشه. بوی متاهلی میخوره تو صورت آدم. بوش؟ ریمیکس بوی قورمه سبزی و لباس های شسته نشده ی تو سبد و کرم ضد آفتاب.
یکی از کاسه های خاله رو برداشتم.دو تا ماهی بهم زُل زده بودن.بعد نگاهشون و ازم بر داشتن و شروع کردن به شنا کردن. سَر راهشون خوردن به یه ماهی پیرتر که داشت از اون وَر میومد و براشون سَر تکون داد و گفت " عصر به خیر بچهها آب چه طوره؟ " بعد دو ماهی جَوون یکمی دیگه شنا کردن تا آخرش یکیشون به اون یکی نگاه کرد و گفت " آب دیگه چه کوفتیه؟ "
امروز حالم نامیزون بود از اخبار دَم صُبی که شنیده بودم. هنوزم تَه موندش و دارم حَمل می کنم قبلِ خواب. طرف زورش به گُنده تر از خودش نمیرسه، عقده میشه واسش زورش و سَر بچه های خودش خالی می کنه. البته دور از جون بچه های شما باشن. بچه های تو کوچه رو میگم. سر گُل کوچیک.دیواری هم گُل حساب میشه. مُلتفتی که؟ حاجی میدونم گَرد سُم خَران شما هم میگذره ها. اما کاش به چشمم می دیدیم. امشب خیلی حالم نا فُرم بود. مریم میگفت ظلم پایدار نمیمونه. گفتم می دونم اما بعده ما اتفاق افتادنش فایده نداره. کلم خرابه. خیلی. بخوابیم. شب بخیر جوون طفلکی ایرانی.
این حامد عن آقا واقعا موجود عجبیه.بیشتر سریالاش و دیدم و این که عادت داره اول سریالاش سکانس آخر سریالاش و نشون بده هم از اون امضای مسخره ی کاراشه. حس خود نولان پنداری داره حاجی.تو سریالاش دختره به پسره شکلات میده یا پسره از دستِ دخترا از پنجره میپره پایین.و این سکانس احمقانه تو این اپیزودش تو بدنام. دو نفری نشستن کنار هم و در مورد این حرف میزن کدومشون زن مشترکشون و حامله کردن. فکر کن آخه. اونم دوتا مَرد ایرانی. یا تو اون سکانس قبلی به باباش میگه به زنم دست زدی یا نه.دختره با اون قیافه ی شیش در چهارش کُل شهر و آباد کرده بعد الان پسره دنبال اینه بفهمه بچش مال خودش یا محصول مشترکه. من چرا سریالای پلتفرمای ایرانی و میبینم؟
تو پَنش پَنش پَنش نشستیم کنار بچه ها. خسته بودم و حوصله ی حرف زدن نداشتم.اما میز بغلی دختره تا می تونست داشت حرف می زد. حاجی دخترا چقدر حرف می زنن؟ به رضا گفتم . رضا گفت داره به پسره محبت می کنه. سحر گفت دختر پُر حرفم کنسله؟ دستام و گذاشتم زیر چونم و گفتم بعضی روزا. مثل امروز. نگین به سحر ناخناش و نشون داد که فلان مُدلی کرده. مهناز گفت منم فردا وقتِ ناخن دارم. مهدی گفت تازه رفته بودی که. مهناز گفت خوشم نمیاد ازش.مهدی گفت ولی من دوسش دارم.مهناز گفت ولی من دوسش ندارم. دست زیر چونه نگاشون می کردم و رو استکان چایی ضرب گرفته بودم. به رضا گفتم یکی از ریسپانس های آدمایی که محبت نگرفتن، خشمه. نسبت به اطرافیان. ریسپانس بعدی انکاره. فاز خود شیفتگی.خودشونو دوس داشتنی میبینن. چیزی غیر ازین نمیتونن تصور کنن.و چی بهتر ازین؟ آدم تو زندگی فقط خودشو داره.خودشم دوسش نداشته باشه که دیگه هیچی.رضا گفت حالا چه ربطی داره؟ گفتم وقتی پیش فرضت اینه که دوس داشتنی ای، دوس نداشتنت میشه نقص. یعنی آدمی که دوست نداره کامل نیس.یه نقص بزرگ داره، گفت خب؟ گفتم یعنی فرشته دو عالم هم که باشه، وقتی نمیخوادت، دیگه فرشته دو عالم نیس، گفت عجب، گفتم ها کاکو. بچه ها ساکت شده بودن و داشتن منبر رفتنم و گوش می دادن. گفتم سوالی ندارین؟ گفتن نه.موافقیم. گفتم موافق بودن تو خستگیم ترن آنه. از پشت سرم صدای ماچ اومد. نگین گفت ماچ صدا دارم کنسله؟ گفتم تو جمع وقتی من خستم همه چیز کنسله. سحر گفت حتی فرشته ی دو عالم؟ گفتم حتی صداش شبیه خانم هایده باشه. همه گفتن امشب خیلی خستس. گفتم ها.
نزدیکی خونه یه خیابونِ معروف هست.از اونایی که پُر از رنگ و صداس. پُر از مغازه و بوتیک و خواننده خیابونی و این صحبتا. گاهی شبا واسه پیاده روی از اون مسیر میریم. هم یکم مغازه ها رو نگاه می کنیم هم آدمای جالب و زیبا و گاهی عجیبی که اونجا رفت و آمد می کنن. کلا واسه دیدن جای خوبیه. دیدنِ هر چیز. امشب یه جای خیابون دیدم شلوغه و ملت وایسادن تماشا. من و رضا و مهناز بودیم. ملتِ تماشاگر و زدیم کنار و دیدیم یه دخترکی رو زمین نشسته و گریه می کنه. اعصابمون ریخت بهم. تو محلِ ما دختر نباس گریه کنه. همه رو زدیم کنار و گفتیم اگه کمک نمی کنین عین دسته خر برای چی وایسادین؟ دیدیم یه نگاری رو زمین نشسته و های های اشک میریزه. اولش نفهمیدم اما یکم گذشت دیدم پاش یه جایی گیره ! و بعد فهمیدیم پاش تو این دریچه های فاضلاب خیابون گیر کرده و در نمیاد. حاجی هیچکس هیچکاری نمی کرد. مطلقا ! فقط نگاه می کردن. مهناز رفت جلوش نشست و من و رضام کنارش. چند نفر گفتن زنگ زدن به آتیش نشونی تا بیان. مهناز دلداریش میداد و میگفت درست میشه و واسه هرکسی ممکنه پیش بیاد. رضا میگفت واسه من پیش نیومده. با چشمام گفتم خفه شه و خودمم دوباره زنگ زدم صد و بیست و پنش. دختره دستمون و گرفته بود اشک میریخت. انگار پاش خیلی زخمی شده بود. به ملت گفتم میشه دورش و خلوت کنین؟ هیشکی نرفت. رضا بلند شد و به چند نفر یکم تشر زد و چند نفری رفتن. ماشین آتش نشانی اومد و با یه سری دستگاه دریچه رو وا کردن و بریدن و ... صحنه های وحشتناکی بود حاجی. پای دختره داغون شده بود. آمبولانسم پشت بندش اومد و بُردنش. خواستیم بریم باهاش که دختره گفت نه الان خانوادم میان. و خب رفت. و در عرض ده ثانیه بعدش تموم اون آدما یهو غیب شدن. خیلی مسخره بود سکانس به مولا. با بچه ها داشتیم بر میگشتیم گفتم خوب شد کنارش موندیم. مهناز گفت چون دختر بود و خیلی خوشگل. رضا گفت مارو اینجوری شناختی؟ مهناز گفت دروغ میگم؟ گفتم پای پسر نره خر چرا باید اون تو گیر کنه؟ این دختر بود. نرم و نازک. جنسِ لطیف. باید هواشون و بیشتر داشت. مهناز گفت خوشم میاد هیچ وقت دروغ نمیگی.و من فکر کردم چقدر بده دروغ نمیگم.
دوستش داشتم. یعنی اون حس و حالی که بعد از دیدنش گرفتم و اون طراحی صحنه درجه یک و تصویر کردنِ روزگار خیلی قدیم واقعا حالم و میزون کرد. داستان خیلی خاصی نداشت. اما بسیار دلچسب بود همه چیزش. کارگردانش محمود کلاری بود. یکی از بزرگ ترین و خفن ترین فیلمبردارای سینما که این اولین فیلمش بود که خودش ساخته بود. یه جا گفته بود که این فیلم در واقع خاطرات کودکی خودش بوده که تبدیل به فیلم کرده. و من همش به این فکر می کردم چقدر عاشق این جادوی سینمام. اینکه کاش منم میتونستم خاطراتم و کودکیام و روزای پُر رنگ قدیم رو به جای مکتوب کردن تصویرش کنم. خوش به حال اونایی که می تونن واقعا. بازیام همشون خوب بود. علی شادمان که همیشه درجه یکه و رایان سرلک که واقعا هنرمنده و مثل اون سریال زیر خاکیش همچنان در حال درخشیدن. اسم قبلی فیلم که تو جشنواره بود تابستانِ همان سال بود که تغییرش دادن به آدم فروش. راستی مهران مدیری هم یه تک سکانس داشت که خوب بازی کرده بود.
و..
یه دختر بچه داره این فیلم. که نابودم کرد. شبیه دختری بود که همیشه آرزو می کردم داشتم. همونقدر ناز همونقدر دلبر.. یعنی هر بار نشونش میداد دلم می رفت دیگه. مطمنم تو جهانی دیگر و سیاره ی خودم قطعا دخترم همین شکلیه. چهرشم خیلی برام آشنا بود بعد که سرچ کردم یادم اومد تو فیلم زن و بچه هم گویا بوده. همین دیگه. پیشنهاد میشه و سه تا و نصفی ستاره ی نارنجی از پَنش تا میدم بهش. اینقدر دختره رو دوست داشتم یه سکانس خیلی کوچولو از دلبریاش و از رو فیلم ضبط کردم . ( کلیک ) تو فیلم اسمش مصی بود.اسم واقعیشم رونیکا. اسم دختر منم شادی.
خیلی خب. برق رفتنای مام شروع شد. قشنگ گذاشتن وسط خرما پزون مُرداد که قشنگ اون جیلیز ویلیز گرما رو حس کنیم. عالیه. و محشر. بریم برای آویزون شدن تو برق من و کوفتِ من که ببینیم برنامه ی هفتگیمون چیه. پرورشی پرورشی ورزش ورزش؟ یا ریاضی هندسه فیزیک شیمی؟ ابرررر قدرت خاورمیانه. آره ارواحِ خیکت. از دَر عقب ! گرممه و وقتی گرممه وحشی میشم.
چقدرم از شنیدن فوتِ اکبر عبدی غمگین شدم. بازیگر تراز و درجه یکی بود. رو دستش تو کمدی نبود. چند وقتی بود قبلِ جنگ داشتم کالکشنِ فیلمای کارگردانای مطرح رو می دیدم. اکبر عبدی تو فیلم تمام کارگردانای درجه یک بازی کرده بود. ای ایرانِ تقوایی .. مادر علی حاتمی ... اجاره نشینای مهرجویی و ... روحش شاد. اوج کارشم تا همون اخراجی ها بود. بعدش افتاد به ابتذال و دشتِ پول و اشباع شدن. دیگه رو دستش نمیاد . کاش منم بمیرم تو این گرما.رو دستم نیاد.
یکی از کانالا داشت قصه های مجید رو نشون میداد. نمیدونم چی داره توش اثری که ساخته ی ۱۳۷۰ هست همچنان هر بار که جایی پخش شه میخکوبش میشم. بی بی قصه های مجید خیلی شبیه مادر بزرگم بود. هر بار میبینمش یادش میوفتم. همونقدر مادربزرگ.شبیه تو قصه ها بود.مادربزرگم رو با موهای بلنده تا کمر که همیشه می بافتشون رو هیچ وقت یادم نمیره. همیشه از شمال که میومد تهران دوست نداشتم که بره. باهم کُلی بازی می کردیم. من عاشق جوجه های رنگی بودم و همیشه باهم تو حیاط خونه عشق می کردیم. یادمه یک بار گربه ی سَگ پدر یکی از جوجه هام رو بُرد دو تایی کُلی به خاطرش گریه کردیم. بی بی قصه های مجیدم سرنوشت تلخی داشت. آخراش آلزایمر گرفته بود و حتی مجید رو هم دیگه نمیشناخت. فکر کن کسی که این همه وقت کنار هم بودین و نقش نوت رو داشته رو حتی دیگه یادت نیاد. کارگردانشم سرنوشت عجیبی داشت. کیومرث پور احمد. هیچ وقت اون عکسی که ازش دیدم که خودش و دار زده بود فراموشم نمیشه. هیچ وقتم معلوم نشد که چرا. البته که خودکشی چرا نداره... ولی خب به نظرم پور احمد با همین یه دونه اثر خودش و تا ابد موندگار کرد. خوبه آدم به اثری از خودش بزاره بمونه. نه؟ مثلا من چند وقت دیگه که قراره برگردم سیارم وبلاگم و پست هام میتونن یه اثر موندگار باشن؟ مثلا تو دورهمیاتون بگین یه جامانده ای بود و ... کاش بشه. از هوشنگ مرادی کرمانی هم نمیشه یاد نکرد. خدا حفظش کنه. چند وقت پیشا یه مصاحبه ازش میدیدم که میگفت من خیلی کتاب خوندم. تو روزگاری که کتاب خوندن خیلی مصیبت بود و تعریف می کرد برای کتاب تهیه کردن و خوندن چه مصیبتایی که نکشیده.من عاشق اون خونه ی مجید و بی بی هم بودم. اون حیاط و حوض دلبرش. خلاصه که یادش به خیر حَج آقا..
من دچار از ترس از ارتفاع شدیدم. چه روی چهار پایه باشه چه روی پُل هوایی چه هواپیما. رفتم و گشتم و فهمیدم احتمالا ریشه در کودکی داشته. چند تا از عکس های کودکیم و دیدم که من و مثل گُلدون رو طاقچه گذاشته بودن و من مثلِ ابر بهار اشک می ریختم. آره من از پرواز با هواپیما هم خیلی میترسم و با اینکه چند باری هم باهاش سفر کردم و وسطاش هم وصیتم رو نوشتم اما درگیر زمینم و ترجیح میدم اکثر سفر هام با قطار باشه.
مرداد امسال بنا به روایتِ تقویمِ گوگولیم خورده به نام ایستگاه راه آهن تهران که کُلی ازش خاطره دارم. هم از خودش هم از محوطه های دورش.نزدیکِ این ایستگاه و میدون راه آهن یه دیزی سرایی به نام آذری هست که سال ها پاتوق من و رفقا بوده. هنوزم لنگه کفشام و میشه اونجا پیدا کرد. و خود ایستگاه قطار هم نگم دیگه. چه سفر های تنهایی که در کوپه ی برادران با آدم های عجیب همسفر شدم و (کلیک) و چه سفر هایی که یه کوپه دربست گرفتم و با حاج خانم رفتیم مشهد و شیراز و غیره. ( کلیک ) مرداد گرم امسال وسطاش سالگرد خاله هم هست. دومین سالیه که رفته. و من باورم نمیشه دو سال از اون روز کذایی گذشت. یکی دو تا تولد هم بینش هست که این تلاقی مرگ و زندگی همیشه من و عصبی می کنه. همین دیگه. مرداد گرم و جهنمیت قشنگ. ولی خوشحال هستم و توام باش که ماه بعد کم کم نزدیک روز های خنک و پاییزی میشیم.