خسته نشو..
شب طوفانی رو در پیش داریم. باد جوری زوزه میکشه و از سوراخ سُمبه ها میخواد خودش و بکشونه تو که باور نکردنیه. تهرانِ پُر باد. امروز اما هوا درجه یک بود. ده از ده. تو گویی هوای بیرمنگام. اینقدر دلبر. فقط مقادیر زیادی شلوغ شده و پُر ترافیک که خب اینم قشنگه دیگه. یعنی اینکه اوضاع فعلا در امن و امانه و رفقا رفتن تو دریا تنگه رو گشاد کنن. روز پُر باری داشتم. دیدی بعضی روزا همه چیز جفت شیش میاد؟ امروز همینجوری بود. به اکثر کارام رسیدم و مثل دومینو همش پشت هم خورد زمین. تا ببینیم فردا روزگار چه نقشه ای برامون چیده. لاکردار هر روز در حال سورپرایزمه.ولی خب قرار بر اینه خسته نشیم دیگه، درسته؟ فعلا راه زیاده برا خستگی. کلی کار داریم. خستم شدی امید داشته باش همه چیز درست میشه. چون باید درست شه. همیشه یادت باشه گفتی سَرت بره قولت نمیره. به همون پسره ی ریشوی اخموعه تو آینه که صورتش خیس بود قول دادی خسته نشی حتی اگه یه روز به مُردنت مونده باشه. باقیشم بسپریم به اونی که باید . ما زورمون و میزنیم دیگه.تًش هرچی شد میزاریم رو چشم.خب؟ شب بخیر.
( کلیک )
گُم شدم در دل شب ..
احساس غم انگیزی بسیار دارم. بی دلیل. البته بی دلیل که نه.بشینم فکر کنم همین الان می تونم صد تا دلیل به ترتیب برات بیارم. اما حس می کنم حدود چهل و پَنش کیلو غم غَنی شده تو هواس. بسیار سنگین. اونقدر که نفس کشیدن سخت شده. با هر نفسی که می کشم اون بار سنگین میاد و رو دوش من می شینه.بخوابم خوب میشه ها. درمونش رو بلدم. بخوابیم خواب خوب ببینیم.خوابای نیست در جهان. دیشب خواب دیدم باز. یادم مونده. خواب دیدم یه ماهی گُلی گنده افتاده رو ساحل و داره جون میده. داشتم می رفتم نجاتش بدم که دیدم یه ماهی گُنده ی دیگه که شکلش شبیه هشتِ افقی بود از تو دریا درومد و مثل یه پرنده ی ترسناک شروع کرد با باله هاش بال زدن تو آسمون و رفت سر وقت اون ماهی گُلی. برای خودمم ترسناک و عجیب بود این صحنه. ماهی گُنده ی پرنده رفت و اون ماهی گُلی رو برداشت و دوباره پرواز کرد و رفت توی دریا. فکر کنم دریای جنوب بود. حسم میگه. بعد که رفت تو دریا کُل دریا یهو آتیش گرفت..یه آتیش ترسناک . خوابامونم هَچل هَفت شده حاجی. ولش کن. آقای بهرام تو این کلیپ لَب دریا داره میگه : ماهِ من روشن کن امشب راهِ تاریکِ مَرا... آره دیگه. اگه شد بیا و روشن کن دیگه. چاکریم. شب بخیر.
( کلیک )
خُرده فرمایشات تَه شبی یک آدم جا مانده
قدیما که نامه و نامه نوشتن و کلن قلم و کاغذ خیلی رواج داشت آدما دست خط هم و می شناختن. یعنی بدون اینکه اسم و نشون طرف و ببینن می تونستن حدس بزنن برای کیه. نوع تحریر، آی کشیده ، نونِ تُپل ، ه با دو چشم خیلی بزرگ ، ی با یه انتهای طولانی. اما اینکه اون روز من فقط با چهار خط جمله ی تایپ شده تونستم یک نفر رو حدس بزنم آفرین داشت. نوع جمله بندی های منحصر به فرد مطمنم کرد.نوع نگارش و توضیحات طولانی. بدون اینکه بخوام چیز بیشتری رو چک کنم نود درصد مطمن بودم. و با چک کردن لبخند کجکی پیروزمندانه ای انجام دادم. فقط یه لبخند. نه بیشتر. که از آشنا بودن من به روزگار اون جمله بندی های زیبا در یک مقطع زمانی حکایت داشت.
امشب تو گشت و گذار یه وب دیدم آهنگای خوشگلی گذاشته بود تو پستاش. نود درصد سلیقه ی موسیقایی من بود.قبل خواب کیف کردم. خیر ببینی. باید نود درصد پستات و لایک میکردم، نکردم.گفتم یهو میای میبینی وحشت می کنی. ازینجا یه قلب نارنجی گُنده به پستات.
کاش بودی با هم مذاکره می کردیم تو این شبای حساس کنونی. این و بفرستین واسه دوس پسراتون. جمله ی عاشقانه س.پسرا دوست دارن.
خودم رو تحسین می کنم که همیشه توی هر کاری صد خودم رو گذاشتم و حداقل شرمنده ی خودم تو هیچ راهی نبودم. یه چیز دیگه ی خودمم تحسین کردم. اونم اینکه همیشه به یه سری چیزا پایبند بودم. یه نخ ریز از ارزش ها برام باقی مونده که بهش هنوز آویزونم..همیشه تو هر مسیری نشدن هام زیاد بوده که باهاش کنار اومدم. اما مهم اینه کنار اومدم دیگه. اینجوری نمیشه. یادم بنداز بعدن یه منبر آتشین ازونا که تو بلاگفا زیاد می رفتم اینجام برم.
اینکه شنیدم اینجا چند تا از وبای رفقا رو گرفته بسته خیلی خورده تو پَرم.به قول یکی از رفقا کَلم گچی شده. فعلا چیزی نمی گم تا به وقتش. دیر نیست. دور نیست.
بخوابیم بیدار شیم ببینیم اونا که قدشون از ما بلند تره و خون شون از ما رنگین تره و میگن عقلشون از ما بیشتره ( ارواح شکمشون ) چی برای ما تصمیم میگیرن. به هر حال زندگی و عمر و جوونی و بهشت و دوزخمون دست اوناس دیگه.ما کی باشیم چیزی بگیم. اونا تصمیم میکیرن مام میگیم چشم. خیره ایشالا. بد به دلت راه نده.
امشب و هم با جان لاک ببندیم. شخصیت مورد علاقه ی من تو تموم سریالایی که دیدم.عاشق این بشر بودم. و البته خود سریال. دیالوگش حرف منه همیشه.
شب بخیر جوون امیدوار ایرانی.
( کلیک )
دیدی ای آرام جانم؟
اسم برنامه ی امشب رو هم می ذاریم یاد بعضی نفرات در گردش فصول. که چون عاشقانه های کلاسیک همیشه بودنشون یک درد و نبودشون هزار درد بوده است.نبودی همراه با دردسر برای شب های پُر از سَر درد و طولانی.هرچند به قول نیما یادشون همچنان آدمیزاد را روشن می دارد با تمام جفاهای نکرده. شب بخیر.
( کلیک )
به راست برانید
صبح جمعه ی باهاریت بخیر جوان ایرانی. پاشو یه نون بربری داغ بخر بیا بشین سر سُفره و با پنیر بزن بر بدن و سعی کن به جهان و اتفاق های کج و کوله ش یکی از انگشت هایت را تقدیم کنی.
( کلیک )
+ من همیشه اون پسره بودم که تنهایی اون گوشه غرق در خیالات خودم شیشه آب دستم بود و با نگاه عاقل اندر سفیه به بقیه نگاه می کردم و زیر لب بهشون می گفتم : ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی...
شب های جنگی ، صبح های خوابالود
ساعت دو و نیم نصف شب یهو حس کردم رو باند فرودگاه خوابیدم. جدی. نمیدونم مهراباد بود یا اون یکی. قشنگ حس می کردم چرخ های هواپیما و اون صدای کر کنندش از رو دماغم دارن رد میشن. بلند شدم دیدم آسمون تهران دوباره زیر پای جنگنده هاس. صدای عجیب و زیاد و کر کننده. بلند شدم. مثل همیشه رفتم وسط پذیرایی وایسادم.خیره به پنجره. تصویری که هزار شب مرور میکنم و مرور کردم. صداها نردیک و نزدیک و بعد دور و دور شدن. حدود یک ربع نشستم، دوباره برگشتم. صداها برگشت. انگار رفته باشن و کارشون و انجام بدن و برگردن. یا مثلا خواسته باشن یه دوری بزنن نصفه شبی و دست فرمون جنگنده دستشون بیاد.دوباره صداها نزدیک و نزدیک و دور دور شد.فکر کنم دو تا بودن. یا سه تا. تصویرش اومد تو ذهنم. شبیه اون فیلما که یکی سر دسته حرکت میکنه و دو تا کنارش، شبیه ساپورت کردن. و رفتن. بدون هیچ صدای انفجاری.هیچی. خالی خالی. و خوابیدم. خواب که چه عرض کنم. الانم با چشمای پُف کرده و خوابالود افقی رو تختم. پاشیم دیگه. من پا میشم. همه پاشن.
صبحبخیر جوان خوشبخت ایرانی.
( کلیک )
آیا مادرش هم او را به اندازه ی من دوست داشت؟
دیشب که یهو یاد اون کلیپ عارف افتادم یادم اومد تو گوشیم یه سری از کلیپ هایی که تو اینستا دوست داشتم رو دانلود می کردم و نگه می داشتم که راحت هر بار ببینم. بعد این گوشی مام سوراخ سمبه زیاد داره.یهو گشتم اون فولدره رو پیدا کردم، آقا اینقدر ذوق کردم . عین این تشنه هایی که وسط کویر آب پیدا می کنن. خیلی حال داد. مثه وقتی که تو خدمت بعد دو ماه اموزشی که مداوم تو پادگان بودیم و فقط پسر از نوع کچل می دیدیم ، وقتی تموم شد خواستم بیام تهران تو مسیر هر جنسیتی غیر پسر می دیدم میخواستم بپرم بغلش کنم. پیر و جوون فرق نمی کرد. نمیدونم چرا یهو این اومد تو ذهنم. خواستم بگم خیلی چسبید بهم. بی نتی بَد دردیه. حالا بعضیاش و اپلود می کنم بعضی اوقات میذارم اینجا توام ببینی. دیگه به هر حال دور هم نشستیم بی نت یکم عشق کنیم دیگه.
اولیش هم این کلیپ از نویسنده ی مورد علاقه م عباس معروفی عزیز هست که خیلی دوستش داشتم و تمام کتاب هاش رو با عشق خوندم. چقدر از مرگش غمگین شدم... انسان درجه یکی بود..اینجام داره کتاب شگفت انگیز سمفونی مُردگانش و می خونه.
( کلیک )
