شب های جنگی ، صبح های خوابالود
ساعت دو و نیم نصف شب یهو حس کردم رو باند فرودگاه خوابیدم. جدی. نمیدونم مهراباد بود یا اون یکی. قشنگ حس می کردم چرخ های هواپیما و اون صدای کر کنندش از رو دماغم دارن رد میشن. بلند شدم دیدم آسمون تهران دوباره زیر پای جنگنده هاس. صدای عجیب و زیاد و کر کننده. بلند شدم. مثل همیشه رفتم وسط پذیرایی وایسادم.خیره به پنجره. تصویری که هزار شب مرور میکنم و مرور کردم. صداها نردیک و نزدیک و بعد دور و دور شدن. حدود یک ربع نشستم، دوباره برگشتم. صداها برگشت. انگار رفته باشن و کارشون و انجام بدن و برگردن. یا مثلا خواسته باشن یه دوری بزنن نصفه شبی و دست فرمون جنگنده دستشون بیاد.دوباره صداها نزدیک و نزدیک و دور دور شد.فکر کنم دو تا بودن. یا سه تا. تصویرش اومد تو ذهنم. شبیه اون فیلما که یکی سر دسته حرکت میکنه و دو تا کنارش، شبیه ساپورت کردن. و رفتن. بدون هیچ صدای انفجاری.هیچی. خالی خالی. و خوابیدم. خواب که چه عرض کنم. الانم با چشمای پُف کرده و خوابالود افقی رو تختم. پاشیم دیگه. من پا میشم. همه پاشن.
صبحبخیر جوان خوشبخت ایرانی.
( کلیک )
