انفجار نور

طبیعت بازی جالبی رو با ما شروع کرده.قبل این جنگ هوای تهران جوری گرم بود که تو گویی مُرداد قلب الاسد.دریغ از یه قطره بارون. بعد الان که نه دل و دماغی مونده نه اعصاب روانی چند روزه یه بارون نازی همش در حال باریدنه که تو روز عادی قطعا برام بسیار دلچسب بود. حتی برف هم چند شب پیش ها بارید. امشب اما کرک و پری برام نموند. تا پتو رو کشیدم زیر دماغم بالا که بخوابم یک صدای انفجاری اومد که مسلمان نشنود کافر نبیند.حتی اون نور سفید هم باعث‌ نشد فکر کنم رعد و برقه.اون چند لحظه ای که من منتظر بودم تا صدای بارون بعدش بیاد از طولانی ترین لحظات عمر بود.روزگار بازی عجیبی رو با ما آغاز کرده.یقه رو گرفته و ول هم نمیکنه. بخوابیم‌ به امید اینکه صداهای بعدی هم‌ عشق بازی ابرها با هم باشه نه بی دو و کوفت و زهر مار. چون حداقل امشب من با پتو نمیپرم از تخت پایین. حالا بزن.