لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ

یکی دو روزی بود اوضام کیشمیشی بود. یعنی کلا هیچ چیزیم نورمال نبود. حاجی مگه میشه من دوباره همون قسمت قبلی انگشتم و که بُریده بودم باز بُریدم.یعنی یاد ری اکشنم میوفتم خودم خنده م میگیره. ازون وَر معده م به بازی خودش ادامه داد.چند ساعت خوب بود و چند ساعت در حال تِر تِر کردن. یعنی تو گویی یه شیلنگ‌ صاف از دهنم به قسمت خارج شوید بدنم وصل بود. هرچی میخوردیم زااارت بدون هیچ بسته بندی خارج میشد. حالا دل پیچه و احساس اینکه دارم شبیه یه بادکنکِ نارنجی تو هوا می چرخم که بماند. هنوزم صد در صد میزون نشده و خودمم می ترسم چیزی بخورم دیگه. پامم نگم. همون شب شد اندازه مُتکا اما خب فرداش کم کم بادش خوابید و با پمادای حاج خانم بهترش کردم. با این حال چون اتگشتِ ف-کِ پام تیر می کشید می لنگیدم. خلاصه اوضاع قمر در عقرب مسخره ای بود. سلامتی خوب چیزیه حاجی. قدر سلامتیتون و بدونین. مخصوصا تو گرما اصلا آدم نباس مریض شه. مرداد کُلا ماه ع نی بوده همیشه. از دیرباز تا به امروز. 

دیگه بعد یکی دو روز که پام و بسته بودم به مُستراحِ خونه و کلا نمیشد راه برم بچه ها به زور بردنم بیرون. اولش تا من و دیدن کُلی تعحب کردن. گویا زیر چشمام چند کیلومتری سیاه چاله ی فضایی تشکیل شده بود و نمیدونستن چرا عین مَستا تلو تلو میخورم موقع راه رفتن. با اصرار میخواستن ببرنم دکتر که گفتم جدا از اینکه من هیچ وَقعی به جامعه ی لاشی پزشکی کشور نمی نهم خودمم رو به بهبودم. همینقدر که میتونم راه برم یعنی خوب شدم. کافه ی جدیدی پیدا کرده بودن و منم از کافهه خوشم اومد.چار پنش تایی در حال حرف زدن بودیم که یه دختر خانمی با سه متر و پونزده سانتی متر قَد اومد بالا سرمون. بعد فهمیدیم که خواهر صاب کافه س و گاهی میاد اونجا سَر میزنه و چون ما جزو مشتزی های جدیدش بودیم خواسته بوده که خوش امد گویی کنه. فهمیدیم مهماندار هواپیماس و شبایی که نمی پَره ! پیشِ خواهرش زیاد میاد. حالا این اطلاعات از کجا اومد؟ از اونجا که بعدا فهمیدم من و ایشون حدود یک ساعت و نیم داشتیم صحبت می کردیم و من حواسم نبوده. اونقدر که بچه ها حرفاشون و وِل کرده بودن و داشتن به ما نکاه می کردن. خانم مهمانداری که صندلیشم اورده بود کنار میز ما و گرم صحبت شده بود. حرفای مشترک همیشه من و سَر ذوق میاره. کُلی از فیلم و سریالایی که دیده بودیم حرف زدیم و از کتابایی که خونده بودیم گفتیم. قشنگ ترین لحظاتِ زندگی آدم وقتیه که از چیزایی که دوست داره برای کسی که می فهمتش حرف بزنه. حالا چه پارتنر آدم باشه چه رفیق چه یه آدم رندوم و غریبه. برگشتنی تا نشستم تو ماشین پُشت سرم قیافه ی بچه ها رو که رو صندلی عقب نگاه کردم گفتم تا وقتی برسم خونه دهنتونو باز نکنینا. گفتن وا چرا؟ گفتم چون میدونم چی میخواین بگین و جواب منم اینه: بابااا ارتفاعش خیلی زیاد بوود. و تا دم خونه فحش بود که سمتِ من میومد . از جمله اینکه چقدر بد سلیقم. خاک تو سرم کنن که نخ های فرستاده شده رو نگرفتم و کوفت مگه میخوام و چقدر خرم و غیره . خلاصه.دیگه چه خبر؟ متاهلا خوبن؟ واسه آقایی فردا غذای مورد علاقشون و درست کنین. مردا دوست دارن تو روزای تعطیل.شبِ پُر شکوهی هم براشون رقم بزنین. این چیزا رو هر سری نیام یاد بدم. من و هم که یه جوری چشم زدبن سیستم بدنم یه سره شده هیچی نمیتونم کوفت کنم. حاج خانمم هر شب اسپند دود میکنه بلکه این دعایی که برام گرفتین باطل شه. الانم باید برم یه سر دست به اب کار دارم.

🧿🧿🧿🧿