خرده فرمایشات سَر شبی یک آدم جامانده
از وقتی پُست یک خداخافظی باشکوه رو نوشتم خبر داره میاد که همین روزا به امید خدا نت آزاد میشه و ما میریم تو دنیای رنگی رنگی و جذاب بین المللی. قراره کلی با کلیپای مسخره و جلف و رقت انگیز بلاگرا بخندیم و تو چنلامون فُش بدیم و راحت باشیم کسی کاریمون نداره دیگه. توییتر و بگو. خلاصه که هنگامه ی کوچ است حلالم بکنید. به به فکر کنم عنوان اون پست رو هم این بزارم.
الان که میومدم از یه خونه ای بوی غذای مورد علاقم میومد.بوی خوش زندگی. من غلام خانه های روشنم. به قول غزاله علیزاده ی عزیز. گاهی که از دنیا دلگیرم تو کوچه پس کوچه های این شهر درندشت راه میرم و خونه های قوطی کبریتی اما گرمی رو می بینم که چراغ هاشون روشنه و از تو خونه ها بوی خوش زندگی میاد. البته تو همشونم بوی خوش زندگی نیستا. تو یکی زن داره جیغ میکشه سر شوهره بی نوا و یا بچه ای داره ونگ میزنه اما خب تو همونام بوی خوش زندگی هست.
دلم هوس غذای مورد علاقمو کرده. اما چون چند وقتی هست دارای اضافه وزن شدم و همش دارم سنگین میشم و همچون درخت نارون گرفتار زمین، باید بیخیال این هوس بشیم.واقعا زندگی که توش نخوای شام بخوری مُفت نمی ارزه.غذا خوردن یکی از خوشحال کننده ترین لحظه های زندگیه. حیف.
