وضعیت نت عالیه. از فروشگاه نزدیک خونه چیزی سفارش دادم. شما می تونین رو نقشه و پیگیری پیک، تنگه ی هرمز و ناو ها و پایگاه های آمریکایی منطقه رو هم مشاهده کنین. اگه ازین جنگ زنده موندیم با این نت باید چکار کرد؟ بعید میدونم حالا حالاها درست شه.
بارون میاد .( کلیک ) تو ایستگاه اتوبوس نشستم. چشامو بستم. خیال می کنم . یه هفته به عیده. سبزه ها بلند شدن. ماهی گلیا تو تنگ می رقصن. بابا هست . بعد یک سال قراره همو ببوسیم و بهمون عیدی بده. حاج خانم با قران از در تو میاد . بوی باهار میاد. بوی آجیل. بوی لباس نو . بوی تنها دغدغه ی زندگی که رفتن خونه ی فامیل و بازی با بچه هاشونه. همه چیز نارنجی و قشنگه .صدای پدافند خیالم و پاره می کنه.چشام و وا می کنم. هنوز بارون میاد. سعی می کنم فکر کنم صدای ترقه های پیش از موعد چهارشنبه سوری بوده. میخوام خیال کنم. خیال خالی که کاری به کسی نداره. بعد بارون همه چیز قشنگ میشه. همیشه بعد بارونا همه چیز قشنگ میشه.
فکر کنم خیلی پیرم برای جایی به نام بلاگیکس. خیلی سعی کردم خودم و باهاش تطبیق بدم اما تغییر برای من سخته.حتی سعی کردم تو این روزای جنگ که کف تهران وسط بمبارون کلی حرف برای نوشتن دارم با پست های کوتاه کوتاه خودم و جا کنم توش. اما نمیشه. اینجا یکمی زیادی گوگولی و فانتزیه برام. من همون بیانش رو هم فقط زمانی که نت نبود و بلاگفا خاموش بود میومدم. هزار ساله عادتم به همون جای خلوت و خاموشم تو بلاگفا. این روزا سعی کردم رو نوت گوشی بنویسم.اما فهمیدم علاوه بر نوشتن نیاز به خونده شدن هم دارم. توسط آشناها نه جایی که چار دیوارش غریبه س. این همه شعر گفتم که بگم حالم خوش نیست. دلم میخواد یه پست کیلومتری بنویسم و نمی تونم. می خوام و نمیشه. خسته و سر درگم. عصبی و افسرده .
دست مرا در دست خود بگیر و هدایتم کن.به ملایمت هدایتم کن.به آن دمی که رنج ها پایان گرفته.تو روح مرا به سرزمینت خواهی برد.آن جا که در آغوشت بخوابم.مانند فرزندی در آغوش مادرش.