یه کپی دست چندم از فیلم های سعید روستایی. از اون فیلما که اتفاق های بد قطار و پشت سر هم میریزن تو زندگی. ازونا که هیچ نقطه ی روشنی توش وجود نداره و بدبختی هست که پشت سر هم میاد . از دزدیده شدن لپ تاپ دختر خانواده شروع میشه و تا تهش که انتها نداره تموم نمیشه. من باز با این مسئله ی سیاهیش مشکل ندارم. اما اینکه همه ی اتفاق هایی که میوفتاد سطحی و غیر قابل درک بود اذیتم می کرد. بر خلاف فیلم های روستایی که تلخیش تا بعد فیلم هم باهات میموند از بس همه چیز عمیق و قابل لمس بود. اما این نه. همه چیز انگار بی دلیل و بی مزه کنار هم قرار گرفته بود تا فقط بدبختی ادامه دار باشه. یادمه دو سال پیش تو جشنواره خیلی ازش تعریف میشد. و یادمه تو سینما پردیس ملت بین این فیلم و زیبا صدایم کن مردد بودیم و خوشحالم که اون فیلم و انتخاب کردیم واسه دیدن. بازی شهاب حسینی هم خیلی تکراری شده. صدای دختره و لحن حرف زدنش هم خیلی رو اعصابم بود. ماست.
علاقه ی ناجوانمردانم به شیرینی نمیدونم از کجا میاد.موقع دیدن و خوردنشون ضربان قلبم شبیه همین شیرینی میشه که امشب با عذاب وجدان میل کردم. کاش برای عید دیدنی برامون شیرینی تَر نیارن. چون مجبورم بخورم تا خراب نشن. و این باعث میشه با اضافه وزن بسیار همچنان گرفتار زمین بمونم.من میخوام سبک شم و پرواز کنم .کاش لواشک بیارن. یه چیز که بشوره ببره.امشب همراه با خوردن شیرینی که بسیار غمگینم کرد استارت کتاب خوندن رو هم زدم. ادامه ی کتاب زندانی آسمان از مجموعه ی گورستان کتاب های گمشده که جلد سومشم.و دلتنگ شخصیت فرمین. شخصیت مورد علاقم در دنیای این کتاب.در کنارش شراب خام اسماعیل فصیح رو هم دارم ادامه میدم.با جلال آریان و ویدا فکرت و باقی شخصیت ها. دیگه چی؟ همین دیگه. زندگی ادامه داره و انگار باید به صداهای این بیست و چند روزه عادت کرد.خبر دیگه ای نیست و در آخر باقی بقایت. بالشت و مثل معشوقه ای سبک وزن بغل بگیریم و بخوابیم با موسیقی متن باران.بارانِ زیبا. باران آمدنی چکار می کردی؟ کاش توام بالشتت رو مثل معشوقه ای سنگین وزن بغل گرفته باشی و بخوابی. که باقی جهان مُفت نمی ارزه. خودم رفتم پرسیدم. شب بخیر.
به رضا میگم: علی زن سومشم گرفت. میگه: موجود عجیبیه. میگم حساب کردم توی شیش سال سه تا زن تعویض کرد، من ریاضیم خوب نیست ولی فکر کنم به عبارتی میشه هر دو سال یه زن.میگه اون سری اومد پیشم از معایب زن گرفتن میگفت.گفتم هر وقت من رو هم میبینه اصرار و قسم میده که زن نگیرم و خودم و تو بدبختی نندازم. میگه : به نظرم هر آدمی حق داره از معایب زن داشتن بگه غیر این. من پیرهنم و سه ساله هنوز دارم و هر روز می پوشم. میگم بحث همینه، جنس پیرهنت خوبه. شاید جنس زناش خوب نبوده. میگه البته مثال پیرهن و زن خوب نبود. گفتم میدونم. میگه چه جوری میشه هر دو سال به یکی بگه عشقم؟ میگم ازدواجیه دیگه. باز خوبه میره یه نفر و میگیره . ایشالا این زن سومی دختر رویاهاش باشه. میگه این مدل آدما، آدمای رمانتیکی نیستن. گفتم من و تو که رمانتیک بودیم کجای دنیارو گرفتیم؟ میگه حداقلش اینه رقت انگیز زندگی نمی کنیم. میگم به جای معشوقه ی مغموم و دلبری که نیست میای بریم یه چی بخوریم؟ میگه مهمون من. میگم دلبرک های امروزی بزرگ ترین مسئلشون همین دنگ دادنه. میگه خوبه دیگه ما این مشکلات و نداریم باهم. آرنجش و میاره جلو که بگیرم. یه جور نگاش میکنم که همه فحشارو حدس میزنه و بعد میخنده. دستام و تو جیبم می کنم و به داستان آدمایی که میشناسم فکر می کنم. به عجیب بودناشون. به این که هر آدمی بالای سرش چقدر قصه داره برای گفتن.
فیلم دیدن و کم کم دارم شروع می کنم. به رسم بلاگفا که هر وقت فیلمی رو که می دیدم یه پست معرفی ازش برای دل خودم همیشه ثبت می کردم. اولین فیلم در سومین روز سال ۱۴۰۵ از استنلی کوبریک عزیز استارت خورد. به اقتضای شرایط جنگی یه فیلم جنگی انتخاب کردم تا روان خودم و به فنا بدم. عجب فیلمی بود. اون نیمه ی اول فیلم که تو پادگان میگذشت و نحوه ی آموزش سربازا و تبدیل کردن اونا به یه سری حیوون وحشی و درنده چقدر ترسناک و عجیب بود. خود همون نیمه ی اول فیلم یه فیلم سینمایی کامل بود. نیمه ی دوم فیلم که در مورد حضور همون سربازا که حالا تبدیل به اسلحه های در حال حرکت بودن چقدر خفن بود. نشون دادن اون جنایت های وحشتناک و حضور آمریکایی ها در ویتنام . طعنه ها و کنایه های کوبریک در مورد اینکه آمریکایی ها با جنگ های نظامیشون در حال آوردن آزادی به کشور های دیگه هستن. نیمه ی سوم و آخر فیلم و داستان اون تک تیراندازم که به نظرم نقطه اوج این شاهکار بود. روح و روانم و ریختم بهم.اما ارزشش و داشت.
یعنی سر هیچ چیزی نشه پناهندگی گرفت سر این دهنی که از من داره سرویس میشه قطعا میدن. با گُل و شیرینی هم میان میدن. از صبح یه تیکه شعر افتاده بود تو دهنم. که میگفت:بزار همه ببینن آسمونم بی فروغه..بزار مردم بدونن که ستارشون دروغه.. و می دونستم فرزاد فرزین خونده. همین.در نبود گوگل لعنت الله علیه. از سوپر جستجو گره وطنی ذربین استفاده کردم که این آهنگ و پیدا کنم. مگه شد؟ هیچی نمی آورد. فقط فول آلبوم فرزاد فرزین و آورد. و بله.من نشستم تمام آهنگاش و یکی یکی گوش دادم تیکه تیکه تا آخرین آهنگی که وجود داشت این و پیدا کنم. چرا اینقدر این بشر آهنگ خونده؟ نود درصدشم چرت . چرتا. با عکس های شیش در چهارش در ژست های مختلف . خیلی سخت بود حاجی. واقعا دیگه نمی تونم. مُرده شور این زندگی و بی نتی و آهنگای فرزاد فرزین و ببرن.
ولی این آهنگش قشنگه. نمیدونم از کجا اومده بود تو مغزم. بعد که پیداش کردم فهمیدم اسمش سوپراستاره. فکر کنم مال همون فیلمه سوپراستاره که تهمینه میلانی ساخته بود و شهاب حسینی بازی کرده بود. تو سینما بهمن میدون انقلاب دیدمش. تو اون سن تاثیر عجیبی روم داشت.مخصوصا آخرش که معلوم میشه داستان اون دختره چی بود...
میگم مگه قرار نبود عیدِ جنگی، عید دیدنی نداشته باشه؟ من که مهمون دوستم. کنارمم میشینی جز خنده و حال خوش چیزی نصیبت نمیشه. رفتارم جوریه که تو گویی لحظه شماری می کردم برای این معاشرت باهات.اما..من واقعا تو این اوضاع مخم نمیکشه برای مهمونی بازی. مخصوصا بی خبر. مرسی که قبل اینکه بیاین پیشمون خبر میدین . نیاینم ناراحت نمیشیم به این قبله. خطرناکه اصن. حالا باز خودتون میدونین.میاینم بیخیال تحلیلای جنگی بشین جون شهاب. اینکه تا ۴۸ ساعت دیگه آب برداریم یا چراغ نفتی و نفت بریزیم توش حتما و پاور بانکامون چند درصد شارژه واقعا اهمیتی نداره. به نظرم بادوم هندیارو از آجیل جدا کن و در مورد اسکناس های جدید پونصد هزار تومنی که قراره چند تاش و به عنوان عیدی بدی حرف بزن. این قشنگ تره. جذاب تر. و مورد نیاز تر.
هوای تهران امروز به معنای واقعی کلمه بهاری بود. گوشه ی پیاده رو رو گرفتم و تا جایی که میشد راه رفتم. خیابون های خلوت تهران تو عید رو همیشه دوست داشتم. حالا که به بهانه ها غیر از عید ، جنگ هم بهش اضافه شده شهر و خلوت تر از همیشه کرده. به قول حاج خانم ما همچنان سنگر رو حفظ کردیم. که هیچ جا خونه آدم نمیشه. روتین پیاده روی های سهمگین رو از اول فروردین تا آخر اسفند ۰۵ تو برنامه م محکم و پُر رنگ نوشتم که پُشت گوش نندازم. که توجه به خودم و تنم از اوجب واجباته. این تقویم امسالمم خیلی دوست دارم. از انقلاب خریدم. قبل از جنگ. اوایل اسفند. انگار سازنده هاش مثل من عاشق این شهرن. گرافیکاشون و طراحی هاشونم خیلی خلاقانه و بامزه بود . ریحانه و محمد علی اسمشونه. احتمالا یا پارتنرن یا خواهر برادر. هر ماهش مربوط به مکان تو تهرانه فکر کنم. واسه اینکه اسپویل نشه باقی ماه هارو دقیق ندیدم. فروردین و زدن به نام پل طبیعت. آخرین باری که رفتم فکر کنم شهریور بود. اون روزم هوا خیلی درجه یک بود. شاید یه روزی از همین روزا دوباره بندازم و از پل طبیعت برم تو پارک طالقانی بچرخم و بگردم و نفس بکشم. امیدوارم این پل خوشگل شهر از هر گزندی دور بمونه این روزا. خیلی راه رفتم حاجی. بچه هام نیستن . مهدی و مهناز که رفتن مسافرت و رضام که مغازه رو بسته و رفته پیش مادرش تا سه شنبه.و باقی هم دَدَر دودور. فعلا همه ی شهر دست من و عده اندکی از اهالیست. بخوابیم که فعلا شهر در امن و امانه. شب بخیر.
یک ماه داره میشه که پی اس فایمو روشن نکردم. همه بازیایی که دارم به نت نیاز دارن و الان کوفتم نداریم. تازه رسیده بودم به جاهای حساس الن ویک. دث استرندینگ ۲ رو خریده بودم و منتظر افتتاحش بودم. رد دد ۲ و آرتور هم حیرون رو اسبش منتظرم موندن. حالا به جاش خودم انگار دارم تو محیط بازی ها زندگی می کنم.از زور بی حوصلگی گوشی به دست کوییز او کینگز و منچرز هی بازی می کنم و خسته شدم از بردن عوام الناس. تمرکز برای کتاب خوندنم ندارم هنوز.فیلما هم هنوز تو صفن. هیچی دیگه. چار زانو نشستیم منتظر. تا ببینیم چی میشه. کی کیو میزنه و نتیجه بازی چند چند میشه به نفع هیشکی.
دم سال تحویل رفتم دم پنجره. یه ور آفتاب بود. یه ور بارون . یه ور رنگین کمون. حاجی رنگین کمون دیدم ! واسه اولین بار تو تهران. اونم به همین نزدیکی. وضعیت خر تو الاغ جذابی بود . من بنده ی نشونه هام . این و یه نشونه ی جذاب میگیرم. صورت و با پشت دستم پاک می کنم و به عنوان آخرین عکس سال ۱۴۰۴ ، اینجا به عنوان اولین پست ۱۴۰۵ ثبت می کنمش. که سال بعد همین موقع ها ، اگه زنده بودم و اینجام باقی بود بیام بگم دیدی؟ دیدی اوضاع سال ۱۴۰۵ حسابی رنگین کمونی بود.آره، به امید خودش. شب اول بهارت بخیر.
حضرت عباسی سال تحویل دم غروبِ جمعه میشه؟ یه بُغضی از سَر شب بیخ گلومه نمیدونم چه کوفتیه. شایدم میدونم. کلی آب خوردم بره پایین هنوز نرفته. زشته حاجی با این ریش و پشم. سال نومونم باید گریه دار باشه ما. عجب حکایتیه.
سال نو مبارک رفقا . هر سال کلی چیزای مختلف از بزرگ تا کوچیک با نظم و ترتیب آرزو می کردم. اما امسال هیچ چیز نمیخوام جز یه دل خوش برای خودم و خودتون. یه دل آروم و بی استرس. یه دل سالم و سرحال. یه دلِ گرم که از یه امنیت میاد. باقیشم خودش درست میشه. باید درست شه دیگه.مگه دست خودشه که نشه؟ ماچ هوایی براتون. همدیگر و سفت بغل کنین که چهار صد و پنج میخواد از زمین بلند شه. بریم ببینیم امسال داستان از چه قراره. کاش اخر این سوز بالاخره بهاری باشد.
شب عیدی کلی خیابونای شلوغ تهران رو گشتم تا بالاخره سمنوی عزیز رو پیدا کردم.در تاریخ خواهند نوشت مَردی نارنجی و غمگین وسط جنگ هفت سین کوچیکش رو چید و از ته دلش دعا کرد تا دنیا و البته مملکتش همچنان جایی برای زندگی کردن باقی بمونه. بخوابیم که سال جدید داره میاد. البته اگه این صدای پدافند بزاره. نمیدونم چرا با خواب من اینم شروع می کنه. حاجی اون کلاغه ولش کن. شببخیر جوان امیدوار ایرانی.
بتر کال ساول میبینم. فصل دومشم. شخصیت کیم وکسلر رو دوست دارم. هم صداش هم لهجش هم مدل لباس پوشیدن و کفشای پاشنه تق تقیش. هم شخصیت محکمش. ول نکنه عجیبیه تو همه چیز. کمتر از جیمی دوستش داره. اما تو دوست داشتنشم منطقیه. تو همه چیز خیلی منطقیه.آدمای محکم و منطقی برام خیلی جذابن.
+ همیشه شب آخر سال که میشد به رسم هر ساله تو وبلاگ بلاگفام لیست تعداد فیلم و سریال و کتابایی که تو یک سال خونده بودم و مینوشتم. امسال نمیشه.چون همه ی پست های فیلما و کتابام اونجاست و نمیدونم تعدادش و .. مهم نیست. این روزام تموم میشه حاجی. سرت سلامت.
دنبال آهنگی می گشتم. چه سایت های سَمی اسماعیل. آخرشم پیدا نشد. دیشب یه لحظه کل گوشیم شد نوت از اینستا و ایکس و کست باکس. تازه یادم اومد نزدیک به یک ماه داره میشه که به جهان وصل نیستم. یادم رفته بود. آدمیزاد کم کم به بدبختی عادت می کنه.
از ظهر ۹ اسفند با هزار تا چمدون رفته بود و قرار بود تا یک هفته بعد آتش بس هم تهران نیاد. اما برای کاری مجبور شده بود بیاد و با شنیدن صدای اولین پدافند بهم زنگ زده بود با این مضمون که " حاجی این چی بود؟ " از پشت گوشی لبخند کجکی زدم و گفتم اینا برای ما خاطره س. و بعد سریع به خودم گفتم که قرار شد موندنت تو تهران و مزیت ندونی و به خاطرش پُز ندی. که واقعا این احوال کثافت و پر استرس هیچ برتری نسبت به آدمی که به هزار دلیل رفتن و به موندن ترجیح داده نداره. من نتونستم و نخواستم که برم.جفتش در کنار هم. که شاید یه روزی بنویسم که چرا. ولی هوای آدمایی که یهو وسط این صداها مجبور به برگشت میشن و بیشتر بدون. اونا با ترس این جنگ از نزدیک نا آشنان. اکثرن به شمال و دریای آروم و گِلی مازندران رفتن و از کهکشانی دیگه به بقیه کشور و احوالاتش نگاه می کنن.
قسمت گشت و گذار که اسم خلاقانه ای هم براش انتخاب کردن واقعا عجیب و جالبه. بلاگفا که قسمت بروز شده هاش تماما یا لوله باز کنی بود یا گچ و سیمان فروشی. بیان که .. انگار داشتی روزنامه ی کیهان یا اطلاعات می خوندی. اینجا اما دارک وب عجیبی میشه گاهی. خبر مهم دیروز رو من ازینجا فهمیدم ! بعد پشت بندش غم نامه های پسری تنها برای دختری زیبا رو خوندم و بعدش فروش رب گوجه فرنگی به سراسر کشور. پست های بعدی داستان های ادامه داری هست که یاد و خاطره ی نود و هشتیا رو زنده می کنه و پست های بعدی در مورد انیمه و مانگا و این چیزاس که هیچ چیز ازشون نمیفهم . در کل با رفقای جدید زیادی آشنا شدم و میخونمشون که واقعا خوب مینویسن و صادقانه. و من رو یاد روزگار اوج وبلاگنویسی میندازن . دوستان قدیمی بلاگفایی رو هم یکهو بین پست های گشت و گذار میبینم که با دیدن اسمشون تمام وجودم لبخند میشه.آخر سالی ما هم این شکلی گذشت. با دغدغه های مشترک و صفحه ی سفید جدیدی که کم کم انگار دارم باهاش آشتی می کنم.
رضا میگه حاجی جنگ تموم شه زن میگیرم. میگم میدونسی بیشترین میزان زاد و ولد تو زمان هشت سال جنگ ایران و عراق بود؟ میزنه تو سرش و میگه وای باز فکت های محبوب و نا معتبر. میگم ولی واقعا من دو جا خیلی نیازش و حس کردم. یکی زمان کرونا یکی زمان جنگ. میگه تو جفتش دنبال پرستار بودی. میگم نه ولی اینکه آدم یکی و تو این وقتا داشته باشه خیلی خوبه.میگه یکی؟ یعنی هرکی؟ میگم نه یکی که دوستم داشته باشه. حرفم نزنه. ولی همین که باشه خوبه. این وقتا باید یکی باشه که نگهت داره. نیگات کنه. میگه شبا وقت ترس هم و بغل کنین با هم بترسین؟ میگم میدونی که؟ شریک شدن درد ، درد و کم می کنه. میگه ولی من زن میگیرم. میگم منم میدونم بعد آتش بس از سرم میوفته ولی الان تو این اوضاع واقعا خوبه آدم یکی و داشته باشه. میگه باید قبلا بذرش و می کاشتیم الان درو میکردیم. الان اگه بری دنبالش که جنگ بعدیت یکی و داشته باشی دیگه میوفته واسه اون دنیا. گفتم آدمایی تو سن و سال من سریع اقدام میکنن. سیگارش و روشن میکنه و میگه ایشالا زود جنگ تموم شه، خیلی کار داریم.
چهارصد و چهار حتی چهارشنبه سوریش هم سورئال بود. صداهایی که نمیشد تشخیص داد از خودیه یا ناخودی. صدای ترقه و نارنجک.صدای رقص و پایکوبی. صدای الله اکبر و مداحی. صدای شعار. صدای پدافند. صدای انفجار. اینقدر همه چیز عجیب بود که برای آرامش اعصابم رفتم ظرف هارو شستم. خیلی شستم. برق انداختم.
طبیعت بازی جالبی رو با ما شروع کرده.قبل این جنگ هوای تهران جوری گرم بود که تو گویی مُرداد قلب الاسد.دریغ از یه قطره بارون. بعد الان که نه دل و دماغی مونده نه اعصاب روانی چند روزه یه بارون نازی همش در حال باریدنه که تو روز عادی قطعا برام بسیار دلچسب بود. حتی برف هم چند شب پیش ها بارید. امشب اما کرک و پری برام نموند. تا پتو رو کشیدم زیر دماغم بالا که بخوابم یک صدای انفجاری اومد که مسلمان نشنود کافر نبیند.حتی اون نور سفید هم باعث نشد فکر کنم رعد و برقه.اون چند لحظه ای که من منتظر بودم تا صدای بارون بعدش بیاد از طولانی ترین لحظات عمر بود.روزگار بازی عجیبی رو با ما آغاز کرده.یقه رو گرفته و ول هم نمیکنه. بخوابیم به امید اینکه صداهای بعدی هم عشق بازی ابرها با هم باشه نه بی دو و کوفت و زهر مار. چون حداقل امشب من با پتو نمیپرم از تخت پایین. حالا بزن.
اون شب غمگین بودم. دم گاز سوسیس سرخ میکردم .با سیب زمینی. عشق بازی سوسیس و سیب زمینی. قبل جنگ بهم میگفتی یه شب شام قراره بخوری و شامت همچین چیزیه به عقلت شک می کردم. دست به کفگیر و ماهیتابه، زدم زیر آواز. صدای انفجار از دور اومد. بلند تر خوندم هزار و یک شب من پر از صدای تو بود.گریه ی هر شب من فقط برای تو بود. تلفن زنگ خورد. ترسیدم.گریه میکرد. میگفت بعد از صدای انفجار پنجره هاشون باز شده و خونه رو دود گرفته. لباس پوشیده نپوشیده رفتم پیشش. نزدیکیاشون و زده بودن. رسیدم پیشش. خونه چیزی نشده بود. اما خیلی ترسیده بود. آرومش کردم. آوردمش پیش خودمون. با هم از تو ماشین به جایی که منفجر شده بود نگاه کردیم. شبیه فیلما بود. رسیدیم خونه. به سوسیسای سرد شده که شبیه قاتلا بودن نگاه کردم. به این فکر کردم این سکانس هایی که ما داریم این روزا زندگی می کنیم رو نمیدونم چند نفر دیگم تجربه می کنن. اما تلخیش از قد من خیلی بلند تره.