ازین زندگی مونده یه نقاشی

بعضی وقت ها میگه برم پیشش.میگه دوست دارم میشینی یه گوشه و غرق مجسمه ها میشی. مغازه ی کوچیکی داره. اما پُر از رنگ و هنر و عشق و شور زندگی. مثل دفتر نقاشی های کودکی. یه وَر مغازش همه ی مجسمه ها سفیدن و اون وَر و نگاه می کنی یهو انگار صفحه رو ورق زدی همه رنگی شدن. شور و ذوقش برای کارش من و همیشه به وجد میاره. از هر چیزی که بخوای و تو ذهنت باشه داره و یا میتونه یهو ظاهرش کنه. من عاشق نقاشی کردن بودم همیشه. رنگ آمیزی ..رنگ .. رنگ های زیاد..یه بار گفت بیا امتحان کن. گفت همین الان چی تو ذهنته؟ گفتم یودا ! مجسمه ی سفید و بی رنگش رو آورد. چه لحظات شگفت انگیزی بود رنگ زدن. احساسی فراتر از خلق کردن . اون روز که این دوستِ نارنجیم و دیدم بهش گفتم من و چرا اینجا گذاشتی؟ ازش قول گرفتم یه روزی این دوستم و بردارم و بیارم بزارمش تو اتاقم. حتی اگه خیلی بزرگ باشه و جا نداشته باشم . ازون روز چند وقتی هست گذشته ولی اگه توی همین روزا یکی رو دیدی که این مجسمه رو کولش گرفته و تو خیابون های تهران داره راه میره، سَر از روی تاسف تکون نده. اون منم. البته بعید میدونم بشه کولش کرد. به نظر خیلی سنگینه. خب اگه یه روزی تو خیابونای تهران پُشت یه نیسان آبی رنگ پسرکی رو دیدی که کنار یه مجسمه ی نارنجی نشسته و داره باهاش حرف میزنه تا از مسیر نترسه بدون اون منم. سَرت رو مثل آدمای عاقل تکون نده، چون دنیا به دیوونه هام نیاز داره.
