بابا

اردی بهشت برای تمام آدم ها یه طعم بهشتی داشته همیشه. قلبِ باهار و هوای مَلسی که نه زیاد گرمه و نه سرد و.. برای منم همین بود.‌تا چند سال پیش.اما بعد ازون همیشه اردی جهنم بود. آدمیزاد با خاطرات زندگی می کنه. و اگه اون خاطرات اونقدر تلخ و سیاه باشن که بهشت رو جهنم کنن تا وقتی زنده ای هیچی نمیتونه عوضش کنه. تو ۲۱ اردیبهشت ماه بود که بابا رفت. هر سال تو این روز زیاد نوشتم. هر سال گفتم که دل تنگ‌تر و غمگین تر از این دیگه نمیتونم‌ باشم و هر سال غمگین تر از سال قبل شدم.از اون ۲۱ اردیبهشت لعنتی که وسط کلاس فیزیک ، ناظم صدام زد و گفت برم خونه چون بابام حالش خوب نیست سال ها می گذره. پسرکی کُل مسیر مدرسه تا خونه رو کوله پشتی به دست میدویید و اشک میریخت و مطمن بود یه اتفاقی افتاده .میدونست یه چیزی شده که ناظم مدرسه گفته بره. اون مسیر چند دقیقه ای تا خونه هزار سال طول کشید. هزار سال طول کشید تا به خونه ی کودکی ها که تَه یه کوچه ی بن بست بود برسم و در خونه رو باز ببینم. وارد حیاط بشم و آدمایی رو ببینم که هر کدوم یه گوشه وایسادن و نشستن و اشک میریزن و تخت بابایی که دیگه قرار بود برای همیشه خالی بمونه. اولین مواجه ی من با مرگ، وحشتناک ترینش بود. خودم و وسط سیاه چاله ی عمیقی دیدم که دیگه هیچ چیزش شبیه به قبل نبود.یه اتفاق برگشت ناپذیر. یه مسیر بی بازگشت. درک و هضمش برام خیلی سخت بود. قول و‌ قرار های مردونه ای با خدا ریخته بودم. نشون به اون نشون که اون سال ماه های آخر که حال بابا بدتر شد دیگه بیمارستان نرفتم. چون قول و قرار گذاشته بودم و مطمن بودم که بابا خوب میشه و بر میگرده. آدم که سَرش بره قولش نمیره.نشون به اون نشون که یه روزی از مدرسه برگشته بودم و همه بیمارستان بودن و من تنهایی تلفن خونه رو از طاقچه برداشتم و گذاشتم زمین کنارم و به ساعت خیره شدم. مطمن بودم سر یه ساعتی که مشخص کرده بودم تلفن زنگ‌‌ میخوره و بهم میگن که بابا خوب شده و مرخصه. یه امید عجیب. یه امید و‌ باور که ازون سال تا به امروز به هیچ چیز اون امید و نداشتم.اما تلفن زنگ نخورد.. امید و باورم تیکه و پاره شد.اما همچنان به قول و‌ قرارم به خدا باور داشتم. اما خب نشد دیگه.اون سالا فهمیدم‌ خدام دوسم نداره . و من ماه های آخر بابا رو سَر این باور که تو خونه میبینمش ندیدم. و دیگه هیچ وقتِ هیچ وقت ندیدم. همیشه میگفتم کاش میشد آدم میتونست با آدم هایی که ازین جهان رفتن قد یه خداحافظی دیدار کنه. ازون سال اتفاق های زیادی برام افتاد اما یه چیز که هنوز باهامه این خوابای تموم نشدنیه. تو خوابام همچنان بابا تو بیمارستان بستریه. و همچنان من منتظرم و همچنان خبر رفتنش و تو خواب میشنوم. من سال هاست که هزاران هزار بار برای رفتن بابا تو خوابام قد یه سوگواری تو حقیقت عزاداری کردم. و اونقدر این حس تازه س تو خواب که تا روز ها بعد دیدنشون حالم خوب نمیشه. آخریش تو شبای جنگ‌ بود که تو خوابم نگرانِ بابا تو بیمارستان بودم که این شبای جنگی کاش نترسه.نمیدونم این خواب های ادامه دار با من تا کی هست. چندین بار اراده کردم که برم بیمارستان بقیه الله و دقیقا تو همون طبقه و اتاق و تخت بابا رو ببینم.شاید اون موقع باورم بشه که دیگه نیست.اما نتونستم. ترسیدم. از خودم. یه بار تا دَم درشم رفتم‌ اما تو نه. نمیدونم‌ شاید این قراره یه نشونه از بابا باشه برام تا همیشه. اون سالا خیلی یقه خدارو گرفتم. تا مدت ها قهر بودیم. اما نتونستم قهر بمونم. منی که تو هفت تا آسمون ستاره ای ندارم نیاز بهش داشتم و دارم. حالا که سال ها ازون روزا میگذره و من مرگ های زیادی رو دیدم‌ فهمیدم ابن یه مسیر برای همه ی آدم هاس که دیر یا زود باهاش مواجه میشن. تو این روزا که تعداد مُرده هامون از زنده هامون بیشتره دارم فقط سعی می کنم به زندگی فکر کنم اگه بشه و بزارن. دلتنگیا اما هیچ وقت تموم نمیشن. هنوزم سَر هر مسئله ای میگم کاش بابا بود. و اگه بود الان مسیر زندگیم‌ شکل دیگه ای بود. از اون سالا که زندگی رو باید بی بابا جلو می بردم زود بزرگ‌ شدم. آدم‌ های زیادی اذیتم کردن.چاله های زیادی فرو رفتم. اما خب تهش مطمئن بودم دستش پشتمه. ولی این دلتنگیارو چه کنیم؟ این شب مثل همیشه باید یه کُنجی پیدا کنم تنهایی و تو خودم فرو برم و به خاطرات فکر کنم. و فردا بهشت زهرا میرم و چند ساعتی کنارش می مونم. دوای این دلتنگی غیر ازین چیز دیگه ای نیست. زندگی هم غیر ازین چیز دیگه ای نیست.

 

( کلیک )