مرگ همیشه در مراجعه است
مثلا تو فکر کن. دیروز خونه شون بودیم. فرداش سکته می کنه و پس فرداش فوت می کنه . همینقدر سیاه. همینقدر عجیب.همینقدر تلخ.همینقدر یهو. همینقدر الکی.یکی از بستگان و می گم. خانم مهربان و سالخورده و سَرحالی که خیلی دوستش داشتم. همش میگم حاجی مگه میشه؟ ولی انگار میشه. اون شور و نشاط زندگی که یهو خاموش شد قلبم و به درد میاره . بهش میگفتم موهات و نمیخوای رنگ کنی؟ میگفت نه سفید مُده. اون خنده ها اون رقصیدناش. اون در مورد سیا ست حرف زدناش. اون خاطره تعریف کردناش. اون مسخره بازی دراوردنام و خندیدناش. اون نمازای خوشگلش که مستقیم افق و وا میکرد و مستقیم می رسید دستِ خدا. سَرحال و شاد و سَر زنده. مگه میشه اینقدر سریع دکمه ی آف زده بشه و تمام؟ حاجی دارم ..خل میشم باز. اون همه خنده چی میشه؟ یهو خاموش میشن؟ همیشه بعد همه ی مرگ ها به این فکر می کنم و باز به جوابی نمی رسم.دو سال پیش که خاله یهو فوت کرد به خونه ش که رسیدم و جسمی که دیگه توش روحی نبود و می دیدم به این فکر کردم صدای خاله الان کجا رفته؟ کاش صداها یه جایی تو این کهکشان بمونن.. مغزم دوباره آب روغن قاطی کرده. مرگ دوباره راست کرده رو فک و فامیلِ ما. صفر تا صد آدم چقدر کوتاس حاجی. دنیا چقدر مسخره و دوزاریه. کجاییم؟ چیکار میکنیم؟ به نظرم همه چیز احمقانه س. چه چیزایی که ندیدی آقا شهاب.چه چیزا که ندیدی و هنوز سر پایی.
این پست و بعد فوت خاله نوشتم. هنوزم حالم مثل همون روزاس. هنوزم مُرده هامون همینجوری دارن زیاد تَر از زنده هامون میشن. تا چشم کار میکنه دیگه کسی پیدا نیست. مُرده شور این زندگی رو ببرن. من فقط خوشحالم خوشحالیت و دیدم..کاش بشه به همین فکر کنم تا دهنم سرویس نشده.
( کلیک )
