جاذبه

زیر درخت توت نشسته بودیم. رضا گفت اکه یکی از این توتا بخوره تو سَرم یعنی درست میشه. گفتم همش و ملت کَندن چیزی نمونده که بیوفته رو سَر تو. گفت چند تا اون بالا هست. گفتم نگو که میخوای مثل انسان های نخستین بری رو نیمکت و از اون بالا آویزون شی؟ اگه می خوای بگو برم یه جا دیگه بشینم.گفت نه. نشستم منتظر. گفتم بشین تا روی سَرت توت سبز شه. خندید گفت اجازه بده تتوش کنم. گفتم جا دیگه داری روی تنت؟ گفت چیکار کنیم؟ گفتم چیو؟ گفت تولدت.گفتم هیچی تو روز تولدم می خوام در برم هیچ جا نباشم. گفت مثلا کجا؟ گفتم اگه می خواستم بدونی که نمیشد در رفتن. گفت حالا بگو . گفتم جایی ندارم برم. نهایتش گوشی رو خاموش کنم. گفت این انسان گریزیا چیه؟ گفتم حوصله ندارم. گفت مبارکه ولی. گفتم چاکرم. همون لحظه یه دونه توت افتاد رو دماغم. زد رو پاش و خندید و گفت دیدی گفتم مبارکه. خندیدم. دستش و انداخت دور گردنم و گفت غمگین نباش حاجی. گفتم نیستم . گفت سورپرایزت نکنیم؟ موهام و با دست دادم بالا و گفتم میدونی که بدم میاد. و اینکه نباید الان اینو بگی چون دیگه سورپرایز نیست؟ زد رو سرش و گفت اه. یادم میره. گفتم دلم می خواست می رفتم رو نیمکت، ده تا توت سفید شیرین برای محبوبم می چیدم. همشم می دادم به خودش و موقع خوردنشون نگاش می کردم.گفت و من می دونم تو تمام خوراکی هایی که داری و بدی به یه نفر یعنی چقدر دوستش داری. گفت بپرم رو نیمکت؟ دور و برم و نگاه کردم کسی نبود.گفتم سریع . بعد چند دقیقه پریدن از این شاخه به اون شاخه دست از پا دراز تر نشست.گفتم دیدی نمیشه . همون لحظه یه توت خورد وسط سرش. نگاش کردم، گفتم باشه باشه . بازم تو درست گفتی.دستش و گذاشت رو سینش. بلند شدیم.تو راه باز گفت تولد و چکار کنیم. گفتم اگه ازین مسخره بازیا اونم تو جای عمومی بگیرین فُحشای خیلی بد میدم. اون کیکم میکنم تو جایی که نباید.گفت میدونم. رسیدم خونه. سَر کوچه وایساد گفت ولی درست میشه. دو تا دستم و بردم جلو که یعنی باشه برو گمشو. یه دوش آب یخ گرفتم. جای توت رو هنوز رو بینیم احساس می کردم. دلم نوشابه نارنجی خواست وسط دوش. کانادا. اومدم بیرون. حوله رو روی دوشم انداختم، جاش یه چیز تگری درست کردم.طالبی با یخ های قلبی. تا اون تَه مَهام خنک شد. رو تخت دراز کشیدم. به دنیای آدم بزرگا فکر کردم. به تنهایی، به دور شدن. به سالیوان. شاید کتاب بخونم. شایدم هیچ کار نکنم.
