جا مانده ی نورانی

چند شبی هست با بچه ها میریم هیئت. یه هیئت کوچیک و دنجی تو محله هست که سال هاس میریم اینجا. مال جنوبی های عزیزه.خیلی ساله باهاشون رفیقیم. با سنج و دمامِ هر شبشون مارو میبرن از هفت آسمون رد می کنن و می رسونن بالا ابرا. دیروز زهرا می گفت مذهبی هستی؟ گفتم نه. گفت چرا میری؟ گفتم چون علاقه دارم. امشبم مریم می گفت بهت نمی خوره اینجور جاها بری. گفتم تا به این سن هیشکی نفهمیده تو دلم چه خبره. حتی نزدیک ترین کسام. روضه خون نداریم وگرنه یه پا مصیبتیم. از بچگی رابطه ی من و خدا و رفیقاش یه شکلیه که گفتنی نیست. لمس کردنیه. امشبم چسبید.رضا می گفت اونا رو ببین وسط جمع جنوبیا لخت شدن.گفتم خب؟ گفت دختر بازای محل و دو لا پهنا کنای تو باسنِ مشتری همه جمعن .بقیه بچه هام همه یه چیزی می گفتن. گفتم یه دو ساعت ببندین بزارین یکم عشق کنیم. رفتیم بیرون منم پا به پاتون میگم. حاجی حالا کاری ندارم. ولی کاش بعد این شبا حداقل قد بیست چار ساعت آدم بمونن. خودم و میگم اصن. آدم بمونیم. اومدیم بیرون رضا گفت دوست داشتم منم برم لخت شم. گفتم یه نگاه به هیکل خودت و من بکن. بشین سر جات مشتی. با این وضعیت ریه ت دو بار بپری هوا از حال میری. اینام که می بینی لختن هیکلاشون بدنسازی شده بود. فرق دارن با ما . ما باید مثل پیر غلامای مجلس سنگین سینه بزنیم. خلاصه این روزا که میرم هیئت نورانی تر از همیشه م. لطفا رعایت کنین. خانم های محترم لطفا با فاصله با من صحبت کنین. موزاییکا رو نیگا کنین که هرچی این شبا زدیم نپره. دم به دم بر همه دم بر گُل رخسار محمد صلوات.
