جوابِ تراز
شبِ شام غریبون داشتم واسه بچه محلای بی گناهمون که دی ماه جاوید نام شدن و جاشون تو مراسم خالی بود شمع روشن می کردم. یعنی از وقتی حاج رضی مداح محل ازشون گفت تو دلم غمِ عالم نشسته بود و کُلِ مراسم تَهِ قلبم همش به یادشون بودم.در حال نگهداری از شمع ها از بادی که میخواست خاموششون کنه بودم که دیدم سعید با یه حالِ غم انگیز و آویزونی اومده کنارم نشسته. سرم پایین بود و تو همون حال گفتم،کجا بودی؟ گفت ریدن به حالم. گفتم کیا؟ گفت اون مادر و دختر.
سعید دو سال از خدا کوچیک تره اما چهره ش شبیه پونزده ساله هاس. از اوناس که خیلی ازدواجیه. اما کیسِ مورد نظر و پیدا نمی کنه. اون شبم انگار دنبال این مسئله بوده.گفت اون دختررو می بینی دارن میرن؟ دیدم.گفت چطوره؟ گفتم والا چی بگم..حقیقت اینکه از داف های تمام عملی محل بود که کُلی خلافی داشت.گفتم خوبه.خب؟ گفت امشب یکم باهم صحبت کردیم. از اونا بود که با مادرش اومده بود و تیریپ رفاقتِ مادر و فرزندن.گفتم خب؟ گفت دختره بهم گفت همین امشب بزار با مادرم آشنات کنم. مادره اومده بود و دختره گفته این فلانیه، منم به مادره گفتم ایشالا مزاحمتون میشیم. مادره هم نه گذاشت نه برداشت گفت اومدی شیشه شیرتم با خودت بیار.این و که سعید گفت ترکیدم و بعد از این که یه ربع خندیدم و اشکام و پاک کردم گفتم الان مسئله حرف مادره نیست.واکنش دختره چی بود؟ گفت هیچی اونم خندید و با مادرش رفت. گفت نباید هوای من و میداشت؟ گفتم راس میگی زنِ زندگی نبود. دختری که هوای پسری که نیم ساعته باهاش آشنا شده رو نداشته باشه مُفتش گرونه.
