یاداوری

به رضا گفتم پیر بشیم چی میشه؟ رضا گفت بوی پیرمرد میدیم. گفتم واقعا؟ گفت آره حاجی.همون بویی که بچه بودیم وقتی بابازرگمون می بوسیدمون حس می کردیم، همون بو. فرقی نداره چه کت شلواری تنته، چه عطری زدی یا چقد ورزش کردی و خودتو سرپا نگه داشتی و پوستت خوبه، بوی پیرمرد میدی، گفتم غمگینه، مهدی آروم گفت همه چیز تو دنیا دو رو داره، روی دیگه ماجرا اینه که دختر جوون، بوی شیر‌ میده، بوی جوانی، یه بویی که نمیشه توصیفش کرد و بی نهایت زندگی بخشه.گفتم الان این چه ربطی داشت به سوالم؟ گفت نمیدونم خواستم بگم.گفتم ولی حیف من پیر نمیشم. همه گفتن خفه شو. چایی خوردم و به حال نا آرومم فکر کردم و خندیدم.

 

چند دقیقه پیش جلوی تلویزیون ولو بودم و ک. شعرای جهانبخش و گوش میدادم.یهو صدای جنگنده شنیدم.صداش فراموشم شده بود. یاداوریش دوباره عصبیم کرد و تپش قلبم و برد بالا. یاداوری یه سری کابوسایی که تو خاورمیانه تموم نمیشن. هرچند میگن خودی بود. ولی به نظرم خودی یا نخودی فرقی نداره. بودن تو این روزگار خیلی غم انگیزه.

 

هنوز از آدما بدم میاد.