دختر همساده

من عاشق حلوام. یعنی صبح تا شب به مدت خیلی طولانی تا ماه های بسیار زیاد بهم حلوا در اشکال و طعم ها و مدل های مختلف بدی بسیار راضی و خشنودم. امروز اون دختره همساده بود که اون سری برام شُله زرد آورد. یادته؟ همون که بنده رو همچون انسان های نخستین اون روز دیده بود، باااز نذری آورد.پستش و گشتم پیدا نکردم. خلاصه، حاجی این چرا اینقدر نذری میاره؟ این جمله در ذهنم شکل گرفت. و به این نتیجه رسیدم ایشون از اون روز بعد دیدنِ لختم دیگه نتونسته اون تصویر رو فراموش کنه و هر شب رو با بد خوابی تا صبح یه چرخ زده و به یاد سیکس پَک هام هر شب زده به جدول. نشون به اون نشون که به هیچکدوم از همسایه ها این نذری رو نداد جز ما. اصن تو بشقاب یا سینی هم نبود. تو دستش گرفته بود و وقتی در رو باز کردم کلی لبخند شیش در چهار رو صورتش نقش بست. گفت بفرمایید و این بار که چند درصد پوشیده تر از قبل بودم هُل نشدم و حلوا رو گرفتم و گفتم خدا نذرتون و قبول کنه. یعنی نذرش چی می تونه باشه؟ کاش زودتر بیاد و بگه میمیره برام و بدون من نمی تونه زندگی کنه و من حلوای روز های تلخش هستم . چون من تو این سن و سال خیلی حال و حوصله ی قِر و قمیش بازی های عاشقانه ی تینیجری رو دیگه ندارم. وقت تنگه. البته اینکه جواب من مثبت باشه رو مطمن نباش. چون حلواش اصلا شیرین نبود متاسفانه و این یه پوئن منفی به حساب میاد.
