حلوا در میدانِ جنگ

داشتم گشت و گذار و بعد مدت ها یه نگاهِ مبسوط می کردم. دیدم یه سری تنش بود بین اینوری و‌ اونوری و وسطی باهم. تو بیست و چهار ساعتِ گذشته.بعد پُستِ من اون وسط بین جنگ و جان فداها که داشتن یَقه جِر می دادن می درخشید که از حلوای دختر همساده نوشته بودم.حقیقت خندم گرفت خب.بامزه بود.هرکی ندونه فکر میکنه طرف یعنی من کُلا تو یه دنیای دیگه سیر می کنه.اما خب کیه که ندونه چند وقتی هست میخوام ازین اوضاع و احوال 🥚🥚 بنویسم اما نمیدونم چه مُدلی قلم در دست بگیرم و نامه ی خود را آغاز کنم که فحش به کسی ندم.حال و حوصله ی به در بگو دیوار بشنوه هم ندارم. در نتیجه سکوت پیشه کردم تا ببینم چی بنویسم ازین احوال جنگی. بعد‌ آخه میدونی یه سری حرفایی که این روزا زده میشه چه تو وبلاگا چه استوریا خیلی برام اسپویلن. یعنی دقیقا همون احوال جنگِ اول و جنگِ ! دی ماه و جنگِ قبل عید. انگار همه یه مُشت ربات هستن که بعد یه مدت میان و یه سری حرفا رو تکرار می کنن و ایران و تو استوریا بغل می کنن و میرن دنبال کارشون. این جنگ سومی هم که نمایشش و اداش از خودش هم بیشتر شده. آهنگای حیدو هدایتی و قصه های احسان عبدی پور و بزار و بگو جنوبِ مظلومم. تو این زمینه حرف زیاد دارم. که مطمئنن خیلی خوشایند خیلیا نیست. که خب اینش به یه ورم. اما بعدا در موردش حرف می زنم. فقط جانِ خودتون اینقدر یه سری حرفارو عین چیز تکرار نکنین. بیشتر بخونین. بیشتر ببینین. بیشتر فکر کنین و مثل کاربُن حرفاتون و کپی نکنین اینور اونور. حتی اگه قراره تغییر کنین هم اشکال نداره.تغییر عقاید خوبه. آدمیزاد خوبه تغییر کنه. نگران این نباشین چون افتادین زمین باقی مسیرم مجبورین سینه خیز برین که کسی شک‌ نکنه. میگیری چی میگم دیگه؟ فقط یه چیز میگم تو دلت بگو بیش باد. خدا مُسببین نابودی ایران و از اون بُرج تو چابهار تا سربازای طفلکِ اون پادگان و اون صیادای بنده خدا که از لنجشون یه تیکه موتورش مونده بود رو لعنت کنه.دو صد برابر بیشتر از چیزی که من هم گفتم لعنت کنه.