خدماتِ قبل از امداد
نزدیکی خونه یه خیابونِ معروف هست.از اونایی که پُر از رنگ و صداس. پُر از مغازه و بوتیک و خواننده خیابونی و این صحبتا. گاهی شبا واسه پیاده روی از اون مسیر میریم. هم یکم مغازه ها رو نگاه می کنیم هم آدمای جالب و زیبا و گاهی عجیبی که اونجا رفت و آمد می کنن. کلا واسه دیدن جای خوبیه. دیدنِ هر چیز. امشب یه جای خیابون دیدم شلوغه و ملت وایسادن تماشا. من و رضا و مهناز بودیم. ملتِ تماشاگر و زدیم کنار و دیدیم یه دخترکی رو زمین نشسته و گریه می کنه. اعصابمون ریخت بهم. تو محلِ ما دختر نباس گریه کنه. همه رو زدیم کنار و گفتیم اگه کمک نمی کنین عین دسته خر برای چی وایسادین؟ دیدیم یه نگاری رو زمین نشسته و های های اشک میریزه. اولش نفهمیدم اما یکم گذشت دیدم پاش یه جایی گیره ! و بعد فهمیدیم پاش تو این دریچه های فاضلاب خیابون گیر کرده و در نمیاد. حاجی هیچکس هیچکاری نمی کرد. مطلقا ! فقط نگاه می کردن. مهناز رفت جلوش نشست و من و رضام کنارش. چند نفر گفتن زنگ زدن به آتیش نشونی تا بیان. مهناز دلداریش میداد و میگفت درست میشه و واسه هرکسی ممکنه پیش بیاد. رضا میگفت واسه من پیش نیومده. با چشمام گفتم خفه شه و خودمم دوباره زنگ زدم صد و بیست و پنش. دختره دستمون و گرفته بود اشک میریخت. انگار پاش خیلی زخمی شده بود. به ملت گفتم میشه دورش و خلوت کنین؟ هیشکی نرفت. رضا بلند شد و به چند نفر یکم تشر زد و چند نفری رفتن. ماشین آتش نشانی اومد و با یه سری دستگاه دریچه رو وا کردن و بریدن و ... صحنه های وحشتناکی بود حاجی. پای دختره داغون شده بود. آمبولانسم پشت بندش اومد و بُردنش. خواستیم بریم باهاش که دختره گفت نه الان خانوادم میان. و خب رفت. و در عرض ده ثانیه بعدش تموم اون آدما یهو غیب شدن. خیلی مسخره بود سکانس به مولا. با بچه ها داشتیم بر میگشتیم گفتم خوب شد کنارش موندیم. مهناز گفت چون دختر بود و خیلی خوشگل. رضا گفت مارو اینجوری شناختی؟ مهناز گفت دروغ میگم؟ گفتم پای پسر نره خر چرا باید اون تو گیر کنه؟ این دختر بود. نرم و نازک. جنسِ لطیف. باید هواشون و بیشتر داشت. مهناز گفت خوشم میاد هیچ وقت دروغ نمیگی.و من فکر کردم چقدر بده دروغ نمیگم.
