نون و پنیر و گردو .. قصه ی شهر جادو
جا مانده | 23:25 1405/5/6
امروز حالم نامیزون بود از اخبار دَم صُبی که شنیده بودم. هنوزم تَه موندش و دارم حَمل می کنم قبلِ خواب. طرف زورش به گُنده تر از خودش نمیرسه، عقده میشه واسش زورش و سَر بچه های خودش خالی می کنه. البته دور از جون بچه های شما باشن. بچه های تو کوچه رو میگم. سر گُل کوچیک.دیواری هم گُل حساب میشه. مُلتفتی که؟ حاجی میدونم گَرد سُم خَران شما هم میگذره ها. اما کاش به چشمم می دیدیم. امشب خیلی حالم نا فُرم بود. مریم میگفت ظلم پایدار نمیمونه. گفتم می دونم اما بعده ما اتفاق افتادنش فایده نداره. کلم خرابه. خیلی. بخوابیم. شب بخیر جوون طفلکی ایرانی.
