غذای غمگین
دیروز جایی بودم که میزبان به اصرار برای غذا نگهم داشت. قورمه سبزی به شدت غمگینی بهم داد که من تا به حال تو هیچ کجای کهکشان راه شیری و راه نارنجی همچین غذای زشتی ندیده بودم. با این حال خوردم.یعنی خب همیشه همینم. حتی بدترین غذای جهانم جلوم بزاری تا آخر میخورم که میزبان ناراحت نشه. بالاخره برای اون مزخرف زحمت کشیده طرف. اما خیلی دلم برای اون قورمه سبزی سوخت. اون قورمه سبزی می تونست تبدیل به یه غذای شکفت انگیز شه اما به چیزی تبدیل شده بود که احتمالا خودش هم دلش نمی خواسته. سبزی های سرخ نشده به یک سمت شنا می کردن و لوبیاهای سفت به سمتی دیگه. آب جوشی فقط بود که مانند حوض فقط سبزی و لوبیاها رو در بَر گرفته بود. اصن مزه خورش کرفس میداد تا اصلِ کاری. و من به این فکر کردم اگر نارنجی غذاهای محبوبم و بلد نباشه خوب درست کنه چی؟ احتمالا کلی غصه بخورم و لاغر شم. هرچند خودم غذاهای زیادی رو بلدم درست کنم. اما خب غذایی که نگارت درست کنه و افزودنیِ نارنجی بهش اضافه کنه مَزه ی دیگه داره. بعد فکر کردم خسته به خونه برسم و همچین اثر زشتی جلوم بزاره چه باید کنم؟ قطعا همچون همیشه تا انتها میخورم اما خب یه دفعه دو دفعه که نیست حاجی.بحث سیصد و پَنش سال زندگیه. ( تو سیاره ی من آدم ها حداکثر می تونن تا این سن زنده بمونن) اینم نیا بگو خب بهش بگو یاد بگیره. من دوست ندارم دلِ محبوبم رو بشکونم. در نهایت شاید چند باری جلوش درست کنم و امیدوارم دخترک باهوشی باشه و یاد بگیره.وگرنه که کلی غصه میخورم تا بمیرم. امروزم برای حفظ کردن انرژی مردانه م یه پیتزای حیدری درست کردم که چِل ستون چِل پنجره. چنان بویی راه افتاد در منطقه که قطعا دختر همسایه با بوش زده.
