یک مَرد کاملا ازدواجی

به رضا میگم: علی زن سومشم گرفت. میگه: موجود عجیبیه. میگم‌ حساب کردم توی شیش سال سه تا زن تعویض کرد، من ریاضیم خوب نیست ولی فکر کنم به عبارتی میشه هر دو سال یه زن.میگه اون سری اومد پیشم از معایب زن گرفتن میگفت.گفتم هر وقت من رو هم میبینه اصرار و قسم میده که زن نگیرم و خودم و تو بدبختی نندازم. میگه : به نظرم هر آدمی حق داره از معایب زن داشتن بگه غیر این. من پیرهنم و سه ساله هنوز دارم و هر روز می پوشم. میگم بحث همینه، جنس پیرهنت خوبه. شاید جنس زناش خوب نبوده. میگه البته مثال پیرهن و زن خوب نبود. گفتم میدونم. میگه چه جوری میشه هر دو سال به یکی بگه عشقم؟ میگم ازدواجیه دیگه. باز خوبه میره یه نفر و میگیره . ایشالا این زن سومی دختر رویاهاش باشه‌. میگه این مدل آدما، آدمای رمانتیکی نیستن. گفتم من و تو که رمانتیک بودیم کجای دنیارو گرفتیم؟ میگه حداقلش اینه رقت انگیز زندگی نمی کنیم. میگم به جای معشوقه ی مغموم و دلبری که نیست میای بریم یه چی بخوریم؟ میگه مهمون من. میگم دلبرک های امروزی بزرگ ترین مسئلشون همین دنگ دادنه. میگه خوبه دیگه ما این مشکلات و نداریم باهم. آرنجش و میاره جلو که بگیرم. یه جور نگاش میکنم که همه فحشارو حدس میزنه و بعد میخنده. دستام و تو جیبم می کنم و به داستان آدمایی که میشناسم فکر می کنم. به عجیب بودناشون. به این که هر آدمی بالای سرش چقدر قصه داره برای گفتن.