تَر

 

علاقه‌ ی ناجوانمردانم به شیرینی نمیدونم از کجا میاد.موقع دیدن و خوردنشون ضربان قلبم شبیه همین شیرینی میشه که امشب با عذاب وجدان میل کردم. کاش برای عید دیدنی برامون شیرینی تَر نیارن. چون مجبورم بخورم تا خراب نشن. و این باعث میشه با اضافه وزن بسیار همچنان گرفتار زمین بمونم.من میخوام سبک شم و پرواز کنم .کاش لواشک بیارن. یه چیز که بشوره ببره‌.امشب همراه با خوردن شیرینی که بسیار غمگینم کرد استارت کتاب خوندن رو هم زدم. ادامه ی کتاب زندانی آسمان از مجموعه ی گورستان کتاب های گمشده که جلد سومشم.و دلتنگ شخصیت فرمین. شخصیت مورد علاقم در دنیای این کتاب.در کنارش شراب خام اسماعیل فصیح رو هم دارم ادامه میدم.با جلال آریان و ویدا فکرت و باقی شخصیت ها. دیگه چی؟ همین دیگه. زندگی ادامه داره و انگار باید به صداهای این بیست و چند روزه عادت کرد.خبر دیگه ای نیست و در آخر باقی بقایت. بالشت و مثل معشوقه ای سبک وزن بغل بگیریم و بخوابیم با موسیقی متن باران.بارانِ زیبا. باران آمدنی چکار می کردی؟ کاش توام بالشتت رو مثل معشوقه ای سنگین وزن بغل گرفته باشی و بخوابی. که باقی جهان مُفت نمی ارزه. خودم رفتم پرسیدم. شب بخیر.