بابا؟ جنگ چه شکلی بود؟
امشب جنگنده ها وسط تهران نزدیک تر از هر شب دیگه بودن. احساس صمیمیتشون به ما داره بیشتر میشه. چطوری اینقدر میاین پایین حاجی؟ تهران مثل این چند شب گذشته در حال باریدن بود. داشتم میرفتم بیرون و دستم کیسه زباله بود. کلاه کاپشن رو سرم کشیدم و صداهای انفجاری از دور می شنیدم که ترجیح میدادم همون رعد و برق باشه. اما یه لحظه صدای جنگنده ای رو شنیدم که صداش خیلی نزدیک بود. انقدر نزدیک که اگه دستم رو بلند می کردم شاید بهش می خورد. مَردی زباله به دست وسط حیاط . نمیدونه بره بیرون یا بره داخل. مغز فرمون نمی داد . همونجا فریز شدم. بعد صدای انفجار. انگار یکی با چکش بکوبه تو سرم. به خودم اومدم. با کیسه زباله اومدم داخل و رو پله های داخل اپارتمان نشستم. کیسه زباله هم بغلم. حدود یه ربع چرخید و گشت و زد و رفت. من؟ مثل همیشه دست زیر چانه خیره به افق. مثل پدر زن ونگوک. قلبمم تو دهن داشت می زد. وقتی رفت زدم بیرون. هنوز بارون می بارید. به این فکر کردم بزرگ تر ها سال ها از روز های جنگ هشت ساله برام گفتن. از خاطره ی پناهگاه رفتنا تا روی پشت بوم به موشک هایی که به هر طرف تهران می خورد و حدس میزدن اونجا کدوم قسمت و محله بوده. از شیشه ی خونه ی بچگی هام که تا سال ها ترک خورده بود از موج انفجار و هزار یک نشونه ی دیگه. داشتم فکر می کردم من هم حتما یه روزی برای دخترم ازین شبا میگم. مینشونمش رو پام و از جنگنده های خفاشی شکلی می گم که تو شب های اسفند و فروردین ۴۰۴ توی محله ی ما دور دور می کرد. بهش حتما میگفتم حدود نیم ساعت تو آسمون تخت گاز می رفتن هر شب و احتمالا صدای ضبطشونم زیاد کرده بودن و هرجا رو که دلشون میخواست با یه دکمه منفجر می کردن . می گفتم که هیچکی تو اون نیم ساعت نمیومد بگه شما کی هستی و تو اینجا چی می خوای. از خودم میگم که پتو رو دوش هر شب وسط حال وامیستادم و خدا خدا می کردم ول کنه و بره. هر بار که صداش دور میشد خوشحال میشدم و هر بار که دوباره بر میگشت وحشت زده. بهش میگم قشنگ میتونستم تشخیص بدم که بعد ازین که چپ و راست خونه رو می زنه موقع برگشت دقیقا از بالای سر ما رد میشه و من تو اون لحظه ها به این فکر می کنم که اگه دقیقا بالای سر ما دستش لیز بخوره یا عطسش بگیره یا موشکش لق بخوره و از جنگنده ی خارجیش بیوفته پایین کار ما تو چند ثانیه تموم میشه. تهشم البته به دخترکِ زیبا می گفتم که پدرش از مُردن نمی ترسیده.فقط ازین وحشت داشته که چه جوری قراره بمیره و فوبیای زنده موندن زیر آوار داشته مغزش و می جوییده. شایدم هیچکدوم ازینارو هم بهش نگفتم. اون طفلک چه احتیاجی به این دراماها داره.
