پَلَشت

 

خداوند دیشب بسیار عصبانی به نظر میومد.تا صبح اتفاق های عجیبی داشت میوفتاد.همچین چیزی تا به حال ندیده بودم. باد و طوفان و بارون های سهمگین و رعد و برق و ... اونقدر عجیب و ترسناک بود که تا صبح نیم ساعت یه بار از تخت میومدم پایین تو خونه دور میزدم بعد میومدم‌ دراز می کشیدم. در نتیجه مَنگ خوابم امروز. حاج خانم میگفت خدا هم از این وضعیت ناراحته.پوشیدم و زدم بیرون و تو صف نونوایی بربری وایستادم. اون نونوایی که بربری هاش سبوس داره و حاج خانم دوست داره. شلوغ بود. پشت سرم چند تا خانم بود. یکیشون به شدت بلند در حال حرف زدن با بقیه بود. با مضمون اینکه چقدر خوب شد جنگ شد و اینا. برگشتم و نگاه عاقل اندر سفیهی بهش کردم. قد یک و پنجاه. یه کلاه ازین بافتنی گوگولیا و چهره ای شبیه این مانگاعه چیه؟ همین هایی که شماها نگاه می کنین. برگشتم. به نونوا نگاه می کردم و آرزو میکردم زودتر نونا از تنور در بیان. صدای خانم همچنان بلند و تیز .وسط سخنرانیش موبایلش زنگ خورد. صدای موبایلش تقریبا شبیه به صدای خودش بود. ناچار به گوش دادن شدم: " بعد از این همه روز که از جنگ گذشته نگران من و بچت شدی؟ می دونی که اون بچه ی منم هست. چی؟ داشتم صبحونه میدادم بهش. نمیشد باهاش صحبت کنی. تو نگران من شدی؟ تو نگران دختر خالت شو که شبا پیشش قلیون می کشی. پَلشَت."  و صدا قطع شد.گوشی رو قطع کرده بود.دوباره داشت سخنرانیش و شروع می کرد که گوشی دوباره زنگ خورد: " برای چی بهم زنگ میزنی؟ من نگرانت بشم؟ والا تو اینقدر دورت شلوغه که احتیاجی به نگرانی نیست. بررررو بابا." با همین غلظت. دوباره قطع کرد. نونم آماده شده بود. یه داستان دیگه از آدم ها با طعم نون بربری سبوس دار شنیدم. بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم اومدم سمت خونه. به این فکر می کردم خوبه تو این جنگ یک ماهه آدم های زیادی نگرانم نشدن. 

+ آسمون اما بسیار خوشگل بود.