یادگاری

امروز رضا میگفت پادگانی که توش خدمت میکردم رو هم تو این جنگ زدن.دلم گرفت. اصلا نمیدونم چقدر زدن و کجاش و زدن و چطور زدن.پادگان بزرگی بود. امیدوارم گروهان و‌ آسایشگاه ما رو نزده باشن. مخصوصا تختی که من روش می خوابیدم و رو سقفش یادگاری مینوشتم. امیدوارم اون جاش که نوشتم کبوتر بچه کرده کاش بودی و می دیدی SH هنوز سالم باشه. و سرباز ها از اون سال به بعد دیده باشنش. یا اون برجک ها که رو همشون نوشته بودم ما خانه به دوشان غم‌ سیلاب نداریم SH.با یه قلب کنارش. البته تو دیوارای دشوریشم زیاد یادگاریام هست. ولی جدی پادگان و میزنن سربازا چیکار میکنن؟ سرباز بدبخت ترین و مظلوم ترین قشر یه جامعه س حاجی. یادم بنداز بعدا برات از خاطرات خدمت بگم. همه پسرا ازین خاطرات دارن. البته من بر عکس حرف مشترک پسرا تو این زمینه تو گوش هیچ فرمانده ای نزدم.