دل من راس راسی دیوونه شده

امشب هم صدای هجوم جنگنده ها و انفجار ها مهمون لحظه هامون بود‌. تو کوچه که میومدم از یه سمتی یه نوری دیدم و بعد صدای انفجار.پیرمرد همسایه دم در گفت باز شروع کردن. گفتم نگران نباش عمو حسن صدا رعد و برقه‌. دوست داشتم باور کنه حرفمو. اما بعید میدونم. با نگرانی رفت داخل خونش‌.این استرس ها برای سن و سال دار ها سمه. اومدم خونه و انفجار پشت انفجار. تلویزیون و روشن کردم. به حاج خانمم گفتم صدای رعد و برق بوده.باورش شد. بعد صدای اهنگی که پخش میشد و زیاد کردم که صدای دیگه ای نشنوه. خودمم پخش شدم تو حموم.زیر دوش آب داغ وایسادم و به این فکر کردم که یک ماه شد. یک ماه از عمر ما گذشت. با استرس و نگرانی و تلخی و مرگ. زندگی چند سال دیگه ادامه داره که یک ماهشم باید اینجوری بگذره؟ چند ماه ازین یک ماه ها توی طول عمرمون داشتیم؟ چند تا دیگه ازین یک ماه ها باقی مونده؟ خستم. روحی. ذهنی‌... اما بازم باید خودم و سر پا نگه دارم. چاره ای ندارم...