الی

می گفت الی خواهر خانمم سیمکارت سفید داره. رضا گفت به سلامتی . مهدی چشماش و گرد کرد چی میگی؟ گفت آره البته مال شوهرشه اما دیگه خودش گرفته. از سرعتش نگم برات. صبح تا شب تو اینستا و اینور اونوره.دستام و گذاشته بودم روی میز و پاهام و تند تند تکون میدادم. رضا رو دیدم که زیر چشمی نگام میکنه و زیر لب میگه جان من هیس‌. مهدی گفت: کسی هم حالا هست توش؟ گفت: نه زیاد. بیشتر خارجیای اونور آبن. به رضا گفتم یه چایی کم رنگ برام بیاره. مهناز گفت: بدون فیلتر شکن دیگه؟ همه چی رو هم وا می کنه؟ گفت نه اونا همچنان فیلتره. اما زنگ زدم به برادر خانومم آلمان. تصویر عالی. صدا عالی. اصن انگار نه انگار نت قطعه. پاهامو تند تر تکون می دادم. رضا با چایی اومد. مهناز گفت: کاش مام یه دونه داشتیم. مهدی گفت : به ما نمیرسه‌ . خنده ی مسخره ای رو‌ صورتم اومد. سعی کردم با چایی محوش کنم. رضا نگام می کرد. مهناز گفت: خوش به حالتون. مهدی گفت: شهاب برای یه کار مهم در به در تلگرامه. لیوان و گذاشتم رو میز و نگاش کردم. مهدی گفت: خب بگو الی خواهر خانومش یه دقیقه برات هات اسپات کنه. رضا زد به پهلوی مهدی. مهناز گفت : کار شوهر الی چیه؟ گفت : نمیدونم. عید دیدنی اومده بودن خونمون منم نتش و دیدم. فامیلا زنگ میزنن ازش میخوان یه جوری احوال بچه هاشون و ازونور براشون بگیره. مهدی نگام کرد. با سَر گفتم نه. رضا گفت: دیگه چه خبر. مهناز گفت: مهدی کاش یه کار بهتر داشتی. مهدی گفت: ازین کارا که بهم ازین سیمکارتا میدن؟ کاپشنمو از رو صندلی برداشتم و بلند شدم. به لیوان چایی نگاه کردم و گفتم خداحافظ. مهدی و مهناز گفتن باز بیخودی قاطی کرد. رضا پشت سرم از کافه اومد بیرون. گفت ولش کن. گفتم: خیلی همه چیز رقت انگیزه. گفت میدونم.گفتم‌ برو پیششون. گفت خوبی؟ گفتم : خوب میشم. تا خونه فقط به یه چیز فکر می کردم. آدما به مرور گاو میشن.