به رسمِ یادگار

رضا میگه همیشه یه نشونی از معشوق در عاشق باقی می مونه. گفتم عین تو فیلما گفتی.میگه نه جدی.گفتم مثل چی؟ مهدی میگه مثلا این گردنبند. مهناز برام خریده بود. گفتم حاجی منظورش اینه از عاشقی که نیست یادگار داشته باشی. مهناز که همیشه وَر دلته. مهدی میگه کاش نبود.می خندیم و میگیم خدا از دلت خبر داشته باشه. رضا میگه تو چی؟ گفتم تو بگو اول. رضا میگه این سیگار.گفتم خود همین سیگار؟ این و که همین امروز خریدی. مهدی میزنه تو سرش و میگه منظورش سیگاری شدنشه. رضا میگه شماها چقدر خرین. منظورم اینه هر وقت سیگار میکشم یادش میوفتم. شماها هیچ وقت نمی فهمین دو تایی سیگار کشیدن یعنی چی.سیگارش و در میاره و دوباره چشماش و میبنده . تو همون حال میگه تو چی؟ گفتم تهران ولی خیلی شلوغ شده. مهدی میگه باشه حالا جوابش و بده. گفتم جواب چیو؟ رضا میگه همین تسبیح دور دستت؟ گفتم این و وقتی حاج خانم و برده بودم شابدولَزیم از بازارش خریدم.مهدی میگه شابدولَزیم اوشاخلاری.رضا میگه عاشق این مدل تسبیحایی. گفتم آره یه مدت به سرم زده بود کلکسیون جمع کنم. حوصله م نکشید.فعلا هر جایی میرم چشمم بخوره می خرم. مهدی میگه جوابش و ندادی.با تسبیح دور دستم بازی می کنم. رضا میگه خب بگو. گفتم زخمی که رو قلب میمونه. میگه شبیه تو فیلما جواب نده. مهدی میگه نخواد بگه خودمون و جر بدیم هم نمیگه. پاشدم گفتم ناموسن تهران خیلی شلوغ شده.
