دُم اسبی

 

در حال دوییدن ، برای زدودن چربی های بدن ،  دور پارک بودم که رضا جلوم و گرفت.گفت با این سرعت کجا میدویی؟ گفتم ده هزار قدم هنوز نشده. گفت بیا بشین من یه سیگار بکشم بعد بدو.گفتم کاش توام میومدی با هم میدویدیم. گفت میدونی وضعیت ریه هامو که. گفتم سیگار بکش حتما بهتر میشی.رو لبه ی صندلی پارک نشسته بود و منم نفس نفس زنون دست و پاهام و پرت کرده بودم رو زمین و حدود یه متر کِش اومدم و پخش نیمکت شدم. گفت اون دختررو می بینی؟ سرم و چرخوندم گفتم کی؟ گفت همون که مشکی پوشیده، دُم اسبیه. گفتم آها آره. گفت هر روز میاد اینجا میدوعه. گفتم دمش گرم.گفت امروز که توام اومدی اینجا میدویی انگار انگیره گرفته تُند تر میدوعه. گفتم من دور اول و تموم کردم اون دور شیشم بود.عین میگ میگ از بغلم می گذشت. گفت فکر میکنی برای چی اینقدر میدوعه؟ گفتم سلامتی پسرم، سلامتی.گفت البته برای نگه داشتن اون هیکل هم هست. گفتم آدم باش.گفت من که نگاه نکردم کلا میگم. گفتم میخوام برم ادامه ی دوییدن. پنش هزار قدم دیگه مونده. گفت اگه این دختره نارنجی بود، باید هر روز میومدین دور پارک باهم میدویدین.از نیمکت بلند شدم گفتم من تو رابطه ی نارنجی ای میرم که محبوبم قربون اضافه وزنم بره. گفت بشین تا بره. گفتم چه زندگی نکبت باریه بودن با کسی که هر روز صبح جای خوابیدن و کنار هم صبحونه خوردن همراه با سَر شیر و مربا و عسل پاشی برین بدویین. گفت الان تو اینجا چکار میکنی؟ گفتم من با انتخاب خودم اومدم نه با اجبار یا به خاطر خوشایند کسی،می شناسیم که مجبورم کنی کار و بر عکس انجام میدم.گفت میشناسم. گفتم من برم دُم‌ اسبی خیلی ازم جلو افتاد.گفت خوشت اومده ها. گفتم خفه شو.شروع کردم به دوییدن و داد زد بعد اینکه دوییدنت تموم شد یه بستنی بزنیم؟ تو این هوا خیلی می چسبه. گفتم: .. خب نمیشه گفت چی گفتم ولی تو تمام تایم دوییدن به دو چیز فکر می کردم. موهای دم اسبی بلند که در هوا پخش میشد و بستنی اسکوپی های هادی،بوفه دار پارک که هی از جلوش رد میشدم و نگام می کردن.

+ کتونی هامم خیلی دوست دارم.