باهارنارنج

 

یه عکس از جایی که رفته بود فرستاده. یه روستا اطراف شیراز.اولین چیزی که گفتم این بود چقدر آسمون دارین که همش مال خودتونه. چیزی که اولین بار که آسمون شیراز رو دیدم گفتم. چه آسمون آبی و بزرگی. من تو تهران سهمم از آسمون کمه. به عنوان کسی که درسته گرفتار زمینه اما زیادی سر به هواست این مقدار کم از آسمون واقعا باعث حسودیم میشه.آدمایی که از دنیا و زیبایی هاش خیلی دارن و حواسشون نیست کاش بدونن چیو بغل کردن و خبر ندارن. رفقای همشهریه حافظ و سعدی همش از باهار نارنجای شهرشون می نویسن و دل ما آب میشه. دو سال پیش که پاییز رفتم شیراز قرار شد آخر فروردین و اوایل اردیبهشت امسال حتما دوباره عازم این شهر شم ، فقط برای تجربه ی همین باهار نارنجاش. هرچند که دلتنگ شب تا صبح سر کردنای حافظیه و سعدیه و فالوده های پُشت ارگ و بازار وکیل و تخت جمشید رویایی هم بودم. همه چیز مهیا بود. فقط مونده بود بلیط که لشگریان شیطان افتادن به جون هم و این سفر و از من گرفتن. نمیدونم تا سال بعد زنده هستم یا نه اما خب این یه نمونه ی بی اهمیت از نگاه تو و رویای شیرین و فالوده ای از نگاه من بود که خون آشام ها ازم ربودن‌ . جای من کُلی بو بکشین تمام شهر نارنج و ترنج رو. تا ببینیم روزگار برای آینده ی ما چه نقشه ای تو سرش داره.