جامانده در بازار تجریش ( داستان مُصور)

حاج خانم چند وقتی بود دلش امامزاده صالح می خواست. امروز همه برنامه ها رو ردیف کردم و‌ دست به سینه بردیمش تجریش.که هم حالش عوض شه و هم با کُلی سبزی کوهی و نیمه کوهی و بیابانی و اطراف دره ای از بازارش برگردیم. بوی درخت می دهم، و کوهپایه.جامانده هستم پسری در مزرعه. یه چندتایی عکس گرفتم به یاد استوری های اینستا خدابیامرز.گفتم اسلایدش کنم اینجا دیدم خیلی اطفاری سوسولیه به گروه خونیمون نمیخوره.دیگه گفتم به یاد بلاگفا عکسا رو همینجوری هورتکی بزارم اینجا. یادش بخیر تو بلاگفا سر فیلم و سریالایی که دوست داشتم هزار تا عکس ازش میگرفتم بعد سکانس به سکانس و دیالوگ به دیالوگ ازش می نوشتم. مثلا فکر کن سر گیم اف ترونز دیدن سر هر اپیزودش یه پست کیلومتری می نوشتم و کلی نقد و بررسی جامانده ایش میکردم.چه حال و حوصله ای داشتیم حاجی. جوان بودیم و جویای نام.

 

خیابون ولیعصر و درخت های زیادش. زیاد و سبزش. فکر کنم آدمی نیست که ازین خیابون خاطره نداشته باشه. برقرار باشد و سبز . و از دست صاحب پاساژ های این خیابون در امان باشن و بریده نشن. درخت های کهنسالی که هزار تا خاطره تو هر ساقشون دارن.

 

 

امامزاده صالح رفیق روز های تنهایی و غمگینی من. همشهری همیشه پا برجا و درجه یک. 

 

 

با کُلی ابرهای تپلی و بامزه رو سقف آسمونش.

 

 

سَر در بازار تاریخی تجریش.بازار تجریش همچنان و مثل همیشه زنده س و سرپا. 

 

 

تکیه ی قدیمی بازار تجریش، که معدنِ شیر مرغ تا جون آدمیزاده. باهارم که پُر از سبزی های کوهی میشه. والک و شنگ و یه سری اسمای عجیب غریب دیگه .. 

 

 

برای دوست داران تُرشی. ناقابل کیلویی هشتصد هزار تومن وجه رایج مملکت. حاجی فکر کن محبوبم بار شیشه داشته باشه بعد نصف شبی بلند شه بگه من گوجه سبز بازار تجریش و میخوام فقط. زندگی متاهلی سخته واقعا. 

 

 

رفقای شیرازی فکر نکنین فقط خودتون باهار نارنج دارین. مام داریم. البت واس شماس صادر شده واسه ما. باهار شیراز. فرقش فقط اینه که شما میتونین بهشون دست بزنین، بریزین رو‌ سرتون ما نمی تونیم. با تشکر.تازه یه جا دیگش نوشته بود دونت تاچ.

 

 

یه ناهارم تو پاتوق همیشگی یعنی چلوکبابی اطمینان که وسط بازاره زدیم و جای شما خالی.

دیگه چی؟

همین دیگه.

خلاصه که روزگار سخت شده و اکثر آدما برای دیدن میان تا خرید حاجی. اما همین که شلوغیا و فستیوال رنگ و نور و صداهای زیاد رو میدیدم خوشحال بودم. امیدوارم‌ اوضاع میزون بشه برای همه. و خداوند این بازار پُر از خاطره رو از آسیب شیاطین مصون بدارد. تَه دل ملت هنوز پُر از نگرانیه.امروز تو امامزاده یه لحظه به خاطر باد در یه جا بسته شد و‌ صدای وحشتناکی بلند شد.همه الله اکبر گویان و ترس پریدن بیرون چون فکر می کردن بُمبه.حالا من هی میگفتم بابا به خدا باد بود. اما دلا هنوز پُر از پریشونیه و دلخوشی زیر خط فقر. خدا خودش کمکمون کنه که جز خودش‌ کسی رو نداریم.

پایان داستان مصور این هفته.