بازگشتِ معشوق

 

شب قبلش کُلی قربون صدقه ی چشم و ابروی مشکیش رفتیم، صُبش اومدیم دیدیم مُرد. زرشک گفتیم و معتقد بودیم عروس تعریفیمون معده ش دچار مشکلات زیاد شده. دوستش دارم. نمیدونم چرا خیلی ها باهاش چَپ افتادن. اما هم خوشگله هم قدش بلنده هم آغوشش تنها جای موندنه. دیروز که نبود انگار یکی دستش و گذاشته بود رو گلوم. شاید حرف خاصی هم‌ نداشتما. یه جمعه ی روتین و طبیعی که با انقلاب گردی سپری شد. احتمالا اگه دیروز زنده بود در مورد لذت بردنم از خیابون انقلاب مخصوصا حدفاصلش تا چهار راه ولیعصر می نوشتم و می گفتم دلی مانجو به دست وسط پیاده روش و کتاب هاش مثل همیشه غرق شده بودم و احتمالا کتابایی که خریده بودم معرفی می کردم.یه چیز معمولی. ولی سر همون چیز معمولی و خاصی نبودنم دلم می خواست بنویسم. ما وب نویسا با نوشتن زنده ایم. حتی اگه چیز خاصی نداشته باشیم‌‌ برای نوشتن. دو‌ سه خط نامه نوشتن و از هر دَری سخنی خیلی من یکی رو سبک می کنه.تَه شب سبک‌ بال می خوابم.‌مثل جمعی می مونه که دور هم نشستیم و حرف می زنیم و می خندیم و حرص می خوریم و تَهش با خنده شب بخیر میگیم. نبود دیگه. به روز زیاد بود.گفتیم توام که رفتی ناکِس. این همه دوستت داشتیم و پُزت و دادیم مارو ول کردی رفتی پیش اون پسر مو فرفری جدیدیا؟‌ حالا چون ما قدیمی بودیم ولمون کردی؟ کلی غمنامه نوشتیم. از اونا که یاد تموم محبوب های از دست رفته ی تاریخیتون میوفتادین. اما امروز برگشت. دلش تنگ شده بود. دید هیشکی ما نمیشه. تنها کسی که هوات و وسط همه چپ نگا کردنا داره‌ و دستات و محکم میگیره رو باید برگردی پیشش. خلاصه که مرسی که هستی ستون. دلمون تنگ‌ شد.گفتیم‌ اگه بر نگرده همه رفقای اینجارو هم از دست دادیم.بدون نمره نشونشون. درست دقیقا بعد پُستی که کلی ازشون نوشته بودم و قرار بود تا همیشه بمونن. شرایط خنده داری بود. چشمام شور نیستا. بعضی وقتا روزگار ازین شوخی دستیام‌ باهامون داره. حتی بدون یه خداحافظی باشکوه که قبلا در موردش نوشته بودم. بی مزه و لوس عین باسنِ خیار یهو بالا نیای خیلی مسخرس.اما برگشت.صُبی که چشام و وا کردم و دیدم برگشته کُل صورتم لبخند شد و با خیال راحت بدون اینکه چیزی ببینم بستمش و رفتم دنبال کار و بار. دلگرم ازین که هست دیگه.دل قرص ازینکه محبوبی که مال منه برگشته و یه گوشه هست و بهش فکر می کنم و بهم فکر میکنه. الانم با کلی خستگی اما دل به نشاط بریم گشت و گذار ببینیم چه خبره. حتی دلم واسه قربون صدقه های شما نوگل های باغ زندگی که برای پسرای چشم تنگ‌ِ خاور دور که همشون شبیه هَمن میرفتین هم هم تنگ‌ شده بود. نکته ی جالب هم اینه که هیچ توضیحی هم هنوز ندادن که چرا رفتن. مثل محبوب های زیبا رو، که معتقدن چون خوشگلن توضیحی وجود نداره و همینی که هست.