خودمان از خودمان خوشمان آمد.

 

آیا تو همونقدر که خودمون از خودمون خوشمون میاد از ما خوشتون می آید؟ یاد امیر دیوونه افتادم.امیر گلکار.امیر وضعیت سفید.به خانمِ شیرین میگفت اونقدی که ما از شما خوشمون میاد شمام از ما خوشتون میاد؟ بزار یه منبر ریز برم‌ قبل اینکه اینجا باز قِر و قمبیل بیاد. به نظرم همه ی آدما اول باید از خودشون خوششون بیاد تا بتونن کسی دیگه رو دوست داشته باشن.منظورم قربون دست و پای بلوری و خوشگلی ظاهری نیستا. به نظرم همه ی آدما یه زیبایی ظاهری نسبی دارن و خیلی رو این مورد کار کردم که توی ذهنم حتی یک درصد کسی رو زشت نبینم. اما منظورم خوش اومدن داخلیه. اون تَه مَها با خودت و مفید بودنت حال کنی.به این فکر کنی وسط لجنزاری که تجربه کردی، وسط روزگار سیاه سفید تَه زورت و زدی مفید باشی. چند وقت پیشا زیر پُل پارک وی یه موتوری به یه خانم زد ‌و در رفت.سر ظهر بود و تو چند متری من این اتفاق افتاد. برگه های دست دخترک و گوشی ایفون و کیفِ گُلبهیش پرت شد تو آسمون. خودش هم یک وَر.عین تو فیلما. بعد از فریز شدن لحظه ایم که واکنش ثابتمه دوییدم و کمکش کردم و بعد دونه دونه کاغذاش و جمع کردم و ایفونش که یک دقیقه مونده بود زیر ماشین بره نجات دادم.خب اون روز از خودم خوشم اومد. رضا میگفت اگه پسر بودم همین جوری میدویدی برای کمک؟ گفتم بهش خیلی گاوی . گفت نه جدی میگم. گفتم منم جدی میگم. معلومه که نه. البته شوخی میکردم و قطعا همین بود واکنشم. یا اون بار که جلو برج گلدیس صادقیه پسر بچه یک ربع دنبال من میومد که ازش جوراب بخرم و من میگفتم پول نقد ندارم. آخر سر رفتیم تا عابر بانک و ازش دو تا جوراب با طرح هندونه و یکی هم با طرح هویج خریدم و کلی هم با هم رفیق شدیم و وقتی گفت برای خانومته و گفتم نه برای خودم چقدر خندید. یا خیلی سال ها پیش که کوچولو بودم و گردالی، تو مجلس ختم یکی از اقوام دور تو مسجد یه تنه خیلی کمک کردم. از پذیرایی تا جفت کردن کفش ها . یادمه وقتی اومدم خونه مطمن بودم خدا به خاطر این کارم من و حتما میبره بهشت. من معتقدم آدما تو زندگیاشون تو مبارزه های هر روزشون ازین قصه ها زیاد دارن. اما بهش فکر نمی کنن چون اگه بهش فکر کنن کلی از خودشون خوششون میاد. وقتی از خودت خوشت اومد اونوقت مطمنم میتونی کسی رو دوست داشته باشی و به کسی آزار نرسونی و اشک کسی رو در نیاری.

تو کافه مهناز به شوخی اما بلند به مهدی گفت ازت خوشم نمیاد و حدود یک ربع داشتم فحشش میدادم که جلوی ملت حتی شوخی دیگه این و اعلام نکن. من اگه بتونم درس زندگی به این دو جوون کم عقل بدم بار معنویم و تو‌ زندگیم بستم و دیگه غمی ندارم.هر وقت رفتی این کافه ی بامزه برو تو بالکنی که سمت خیابون کارگر وامیشه بشین و یه چیز شیرین و شکلاتی و بزرگ سفارش بده و به این فکر کن اون صندلی که روشی و چند وقت دیگه مثل میز و صندلی کافه نادری که هدایت روش می نشست میخوان به اسمم بزنن تا کسی دیگه روش نشینه. نشون به اون نشون که یک بار رفتم و رو صندلیم کسایی نشسته بودن و من حدود نیم ساعت پیش سعید برای مشتری ها قهوه زدم تا اونا از صندلیم بلند شن.