تو بی‌ مضایقه خوبی

داشتم کتاب باز می دیدم. یه قسمت بود که مهمونش یه آقای شاعری بود به نام نیستانی. یه جا یه شعر عاشقانه از عموش خوند که بسیار زیبا بود.گفتم‌ برات بزارم و بخونی و بخوابی بعدش. از اولش شگفت انگیز شروع میشه و تا انتهاش هر کلمه ش درجه یک هست. من عاشق شعرم. یادم‌ بنداز در مورد شعرام‌ تو دوران نوجوونی برات بگم.

 

بقیشم تو ادامه مطلب.

 

میگه:

تو بی‌مضایقه خوبی

تو جمع شاپره‌ها را به شبنم سحری

ـ پیاله‌های تو از لاله ـ

میهمان کردی

تو بام‌های گلی را به جادوی هر صبح

طلای خام زدی، رنگ زعفران کردی

تو لفظ‌ها را، این لفظ‌های خاکی را

ـ که سکه‌اند ، ولی از رواج افتاده ـ

همه نثار گدایان و عاشقان کردی!

 

غروب بدرقه ی دنیا، ز هرچه خالی بود

و ماه ـ سائل پیری عصا زنان ، گفتی ـ

که از زیارت اهل قبور بر می‌گشت

غروب بدرقه، غم بود در برابر من

و شعله‌های شقایق که در سراسر دشت

تو گریه کردی آرام، روی شانه‌ی من

و ماهِ خسته‌ی از راهِ دور برگشته

به سر کشیده لحاف هزار پاره‌ی ابر

تو گریه کردی و نفرین به آسمان کردی !

تو بی‌مضایقه خوبی!

که عمر بر سر این کهنه داستان کردی

تو قلب غمزده‌ات را ز من نهان کردی …

و آن حصار گياهی_بلند و بالنده_

به يك اشاره‌ی پاييز مضمحل گرديد.

و نيز يك يك اجساد، با دميدن صور

در آن سياهی از گرد ما پراكندند.

حصار كاغذی ما

_كه قلعه‌ی جادوست

كه پر منازعه‌ی بی امان ارواح است

هنوز با من و اوست.

تو بی‌مضايقه خوبی، كه با منی، ای دوست!

 

شب بخیر.