Kickboxing

 

رضا میگه استاد کیک بوکسینگت قهرمان فلان مسابقه ی جهانی شده.داشتم فکر میکردم اگه اون رشته ی خوفناک و دنبال میکردم الان تو رینگ های خونین با سَر و‌ صورتی خونی در حال مُشت و لگد انداختن بودم.رشتش رو دوست داشتم تا جایی که یکی از هم باشگاهیارو مصدوم‌ کردم. یعنی من نمیخواستم اتفاق بیوفته و تو تمرین این اتفاق افتاد. غیر عمد. حتی اون شب که این اتفاق افتاد هم نفهمیدم. و فرداش که رفتم باشگاه و دیدم نیست فهمیدم بردنش بیمارستان. اینکه باعث صدمه زدن به یکی شدم روح و روانم و ریخت بهم. با اینکه تا اخرین لحظه ی خوب شدنش هر شب تو بیمارستان پیگیرش بودم و تمام کاراش و انجام دادم و خودش و خانوادشم میگفتن مقصر نبودم و لازم نیست اما خودم و مقصر می دونستم. خداروشکر برگشت و خوب شد. اما همون شب که برگشت من دستکش های نارنجیم و آویزون کردم و هرچقدر اصرار کردن دیگه برنگشتم. مطمن بودم به حاهای خوبی تو رشته میرسم. خیلی ها معتقد بودن. اما من نمی تونستم به آدما آسیب بزنم. ورزشی مشکلی نبود. اما بعد از اون‌ شب که فهمیدم میتونه این آسیب ها فراتر از باشگاه بره بوسیدمش و رهاش کردم. هنوزم با عشق این رشته رو دنبال می کنم. بعد از یکی دو سال گاهی میرم و پیش بچه های باشگاه و رو صندلی میشینم و تمریناشون و نگاه می کنم. به آرزوهایی که به خواستِ خودم خاموش شدن زُل میزنم. اینکه خودم خواستم نکته ی مهمه این اتفاق بود برام. اینکه خودم خواستم یعنی عذاب وجدانی پشتش نیست. حسرت معنایی نداره و تَهِ تَهش دلتنگیه. من تو مسیرهای دیگه و به شکل های دیگه آرزوهام رو روشن کردم.و این دستکش های نارنجی برای من نبودن. برای کسایی بودن که دل رد شدن از یه سری چیزارو دارن. که من نداشتم و ندارم.