از چاه برگشته

همیشه پُر از صفر و یک های زیادی بودم که برای برقراری تعادل بینشون مصیبت ها کشیدم. یه هیولای تلخ و به گِل نشسته.پسرکِ ریشوی ابرو گره کرده. آوار غم مثل یه قیر داغ و چسبون تا مدت ها با هیچ کاردکی از سَر و روش کنده نشد. چرخیدیم و چرخیدیم و مثلِ یه گرداب توی چاه سیاه تک و تنها خودمون و دیدیم. می تونستم بیرون بیام. نهایتش تلاش برای گرفتن لبه ی اون چاه بود و دست و بالی زخمی و خونی. اما وسط حال نزاری که روضه خون نداشت وگرنه خودش یه پا مصیبت بود ترجیح به مُچاله شدن تو اون گودال رو گرفت. سوگواری. عزاداری تک نفره. غصه ی تمام و جهان و از رو دوشت برداشتی و تو قلبت ریختی بزرگوار. فرار از تمام محرک های جهان بیرونی که به نظر تا مدت ها چیز مُفتی میان که ارزش فکر کردن بهش ندارن. تَهش؟ تَهش یه آرامش نسبی که خیلی دقیق نمیشی ببینی فیکه یا واقعی. اما دستت و به لبه ی اون چاهی که حالا چاله شده میگیری و بیرون میای. خودت و می تکونی. موهات و صاف می کنی و پُشت خودت میزنی. حالا دوبازه شانس آوردی و زنده موندی. از دستت در رفته این شانسایی که بهت داده شده. کنار چاله ای که تبدیل به حفره ی کوچیکی شده طاق باز دراز میکشی و به این فکر می کنی تا چند وقت و چند روز ممکنه این زندگی ارزشش و داشته باشه. به دلیل ها فکر میکنی. هر آدمی دلیلی داره برای ادامه. دلیل تو یه دونه اما اندازه ی یه کهکشان بزرگه. میخندی. یه نفس عمیق و سه دو یک. حرکت.

شخصا از همه ی شما رفقا تشکر کردم و باز هم از همتون ممنونم.بابت هم دردی و رفاقت ها. شاید طول رفاقتم‌ با شما زیاد نبوده اما لاکردار یه عمق داره اندازه صد تا اقیانوس‌. همیشه هرجایی که نوشتم لطف آدم های مهربون اون گوشه ی دنیا شامل حالم بوده. نمیدونمم چرا. اما خب. خواستم بدونین دست روی سینه میگم خیلی مخلصیم. امیدوارم روزگارتون همیشه شاد باشه و پر از شور زندگی.