تصویر رویا

چند روزی بود پیش بچه ها نرفته بودم و تلفناشونم جواب نمی دادم. امروز وقتی خونه رسیدم رضا دوباره زنگ زد. گوشی رو قطع کردم و صورتم و وسط مُتکا کردم و سعی کردم به طرز مسخره ای بخوابم. خوابم نبرد. بالشت رو از زیر سرم برداشتم و گذاشتم رو صورتم. ولی باز خوابم نبرد ! یکهو صدای سنگ خوردن به پنجره ی نزدیک به کوچه رو شنیدم. بلند شدم و دیدم عَره و عوره و شمسی کوره مثلِ گروه سرود جلو در خونه وایسادن. رضا و مهدی و مهناز و سحر. پنجره رو باز کردم و جوری که فقط اونا بشنون دستام و اول به صورت التماس و بعد هشدار تکون دادم و گفتم میشه لطفا برین گم شین؟ که همه یک صدا و بلند گفتن نه. رضا پاش و به دیوار تکیه داده بود و پُکی به سیگارش می کشید و ازین که به صورت عصر حجری از حضورشون من و آگاه کرده بود بسیار خوشحال بود. مهدی گفت اگه نیای پایین ما میایم بالا و وقتی حرکت بی ادبانه اما به جای انگشت هام رو دید به مهناز گفت برام قلاب بگیر. مهناز گفت برو بابا از من جوجه تر پیدا نکردی؟ سحر اما داشت آماده میشد تا این انسان های نخستین حرکتی بزنن که گفتم باشه برین سَر کوچه تا آبرومون و نبردین میام.نگاه پیروزمندانه ای کردن و دست گردن هم انداختن و رفتن سر کوچه و مثل عقابی که منتظر شکاره منتظر موندن.
با بی حوصلگی لباس پوشیدم و رفتم پیششون. مهدی اومد بغلم کنه که رضا زد تو سینش و مهدی خورد به مهناز. مهناز خواست یقه ی رضا رو بگیره و من داشتم به این قوم یَجوم مَجوج نگاه می کردم. سحر اومد و گفت دلمون برات خیلی تنگ شده بود استاد. گفتم کاملا مشخصه. بعد یکی یکی مثل بچه هایی که دنبال توجهن بغلشون کردم و بهشون میگفتم کاش می فهمیدم چه مرگتونه. دستم و گرفتن و بردن تو ماشین مهدی نشوندن. گفتم کجا میرین؟ گفتن بشین حالا. تو ماشین مهدی از مبدا تا مقصد فقط یه آهنگ پخش میشه همیشه. تصویر رویای داریوش. چون مهناز فقط این آهنگ و دوست داره.حدود سیصد بار آهنگ از اول تا آخر پخش شد و هر سیصد بار وسط آهنگ یهو صداش و کم می کردن و مجبورم میکردن باید اینجاش و یک صدا بخونیم. هر بار که نمی خوندم از پشت سی تا دست بهم حمله ور میشد و تکونم می دادن و مهدی هم از بغل با بازوش میزد تو شکم بی نوام که بخونم. و من هر بار وسط آهنگ داد میزد چرا من باید آهنگ مورد علاقه ی تو رو بلند بخونم و مهناز میگفت همینی که هست و هر بار که به مهدی می گفتم حداقل تو این حالم یه آهنگ بهتر میذاشتی از آینه به مهناز نگاه میکرد و می گفت دیگه آهنگ ندارم و بهش چشمک میزد.
سرمو به شیشه تکیه دادم و ماشین وسط محله نگه داشت. حدس زدم احتمالا چیزی میخوان بخرن یا پاتوق همیشگی قراره بریم. اما این موجودات همیشه من و سورپرایز می کنن. مهدی و رضا من و بردن املاکی جواد و دخترام گفتن میریم یه سر به مغازه ها می زنیم و بر می گردیم. با علامت تعجب به بچه ها نگاه میکردم و اونا می خندیدن. تا نشستیم به جواد گفتم رفقای مردم رفیقشون و کجا می برن و بعد اینا من و کجا آوردن. جواد حدود یه ساعت در مورد بازار خراب حرف زد و از ج ا و پهلوی و منافقین و جنگ ایران و عراق و گرونی رفت بالا منبر. جواد میگفت مشتریا میان مغازم و قیمتارو میپرسن و من قیمت خونه ها رو هر وقت میدم میگن اینا پارسال قیمتاشون چیز دیگه ای بود و منم بهشون میگم که خب منم پارسال چهل سالم بود و امسال چهل و یک سالمه. دیگه متوجه نشدم اینکه داشت در مورد کشورای همسایه نظریه صادر میکرد به کجا کشید. چون گویا من حدود پنش دقیقه کاملا خوابم برده بود.با پاهای دراز کرده و و سری روی صندلی گذاشته شده و دست هایی که رو شکم نازنینم گره خورده بود. وقتی بیدار شدم که رضا با پرت کردن قند داشت میگفت پاشو بریم.
بلند شدم و بیرون که اومدیم گفتم میشه این سفر هیجان انگیز علمی رو تموم کنین تا من برم خونه؟ که گفتن نه. دخترا برگشتن و گفتن حاضری بریم شهر بازی؟ و بلند و قاطع گفتم نه ! و همشون گفتن ایول بریم و دوباره من و تو ماشین انداختن و دوباره همون آهنگ و دوباره صداهای نخراشیده و فالششون تا به مقصد بعدی رسیدیم. به رضا گفتم خوبه میدونین من از ارتفاع وحشت دارم و من و آوردین وسط این وسایل وحشتناک. گفت با ترسات رو به رو شو حاجی. گفتم بمیرم هم سوار نمیشم. چند دقیقه بعد خودم و وسط صف یه چیز ترسناکی دیدم که به طرز احمقانه ای بالا میرفت و تکون میخورد و تو باید اونجا اشهدت و میخوندی تا تموم شی. بهشون گفتم بچه ها می دونستین من واقعا حالم خوب شده؟ گفتن آرهههه. گفتم پس بیاین بریم که یهو مثل زامبی دست و پیرهنم و گرفتن و نذاشتن تکون بخورم. نقشه ای که کشیدم این بود لحظه ی آخر که سوار شدن خودم و از دستشون نجات بدم و مرگ خودم و حداقل به این شکل نبینم، و خب موفق شدم و وقتی همشون نشستن و کمربنداشون و بستن من از صف جدا شدم و با بوس فرستادن رفتم و رو نیمکت اونور دستگاه نشستم و دست به سینه به فحش ها و جیغای بنفششون گوش میدادم و میخندیدم. نمیدونم چند دقیقه طول کشید و چند دقیقه با جیغ زدن ها و ناله های جانگداز خودشون و خراب کردن ، چون من سرم گرم دختر بچه ی تپلوی مو فرفری بود که عروسکش رو بهم نشون میداد و من تنها جایی که تو این برنامه ی مفرح امروز واقعا از تَه دل حالم خوب بود همون چند دقیقه ای بود که سارا نوک زبونی اسمش و گفت و اجازه داد چند دقیقه عروسکش رو بغل کنم. وجه بیدار شده ی پدرانه م دلش میخواست اون لحظه ها بیشتر ادامه پیدا کنه که با صدا زدن پدر و مادرش سارا از پیشم با لبخند رفت و بچه ها با موهای پخش و پلا شده و لباس های از جنگ برگشته برای دعوا سمتم اومدن که گفتم بستنی این برنامه ی مفرح با من و تونستم باز هم این عزیزانم و آروم نگه دارم .
بر گشتنی دست انداختم گردن مهدی و گفتم ممنون بابت همه چیز و بقیه مثل بچه های دو ساله گفتن تصمیم همشون بوده و گفتم دم همتون گرم. گفتن چند تا دیگه از بچه هام میخواستن به این اردو بپیوندن که چون میدونستن ممکنه برخورد فیزیکی بدی باهاشون بکنم پشیمون شدن. موقع برگشت متوجه شدم تو املاک که بودیم دخترا رفتن و هدیه ای برام گرفتن و من که کلی ذوق کرده بودم گفتم تولدم دو سه هفته دیگس و گفتن این مناسبتش فرق می کنه و این برای اینه یادم باشه تنها نیستم. از همشون تشکر کردم و خداحافظی کردم و برگشتنی سحر گفت تا مغازش همراهش باشم. رضا به کافه رفت و مهدی و مهناز رفتن تا خرید کنن و سحر رفت تا مغازش و که یه نصفه روز به خاطرم بسته بود باز کنه.سحر مغازه ی آرایشی بهداشتی داره و داستان مفصل و عجیبی رو پشت سر گذاشته تو روزای زندگی. شاید یه روزی زندگی تک تکشون و برات گفتم.
برنامه تفریحی امروز با آخرین مقصد که وسط رژ لبا و لاکای ناخن و عطر و ادکلن و ماسک های زنانه بود سپری شد.چند دقیقه ای با اصرار سحر تو مغازش موندم و بعد خوردن یه قهوه سرپایی وقتی مشتریاش زیاد شد ازش خدافظی کردم و سمت خونه اومدم. تهران امروز خیلی هواش قشنگ بود. خنک و کمی تا قسمتی هم این اواخرش طوفانی. تو کوچه های بلند شهر قدم میزدم و ابرای دلبر و می دیدم و ازشون عکس گرفتم. تا خونه هندزفری گذاشتم و ده باری تصویر رویا گوش دادم و آروم آروم میخوندم و سرم و تکون میدادم و لبخند میزدم. " تو رو آغوش می گیرم ، هوا تاریک تر میشه، خدا از دست های تو ، به من نزدیک تر میشه .."
( کلیک )
