از خوبای روزگاره
صبح ویکندت بخیر حاجی. اول صبی پاشدم این اثر فاخر و پلی کردم و با چشمای پُف کرده و موهای بهم ریخته حلوی آینه وایستادم. دارم به خوبای روزگار فکر می کنم بعد دو تا دستام و آروم میارم بالا و در راستای شونه.درست شبیه اولین و آخرین رقصی که حدود دو سال پیش تو عروسی فامیل انجام دادم تکونشون میدم. سی ثانیه بیشتر نشدا. اما تا همین الان تو گوشی همه هست اون لحظه. میگن خیلی مردونه بود اون رقصه. هیچ وقتم این حرکتا رو حتی تو خلوت خودمم انجام نداده بودم. بعد یهو وسط جمعیت دو تا دستارو آوردم بالا و سَرم و هم کَج می کردم و کجکی می خندیدم. حس عجیبی بود. ولی به کسی نگو . من با این ریش و پشم زشته . من همینجوری واسه خودم جای آینه الکی تکون میدم.البته الان دارم سرم و تکون میدم و واسه خودم تاسف می خورم. برم به کارامبرسم که خربزه آبه. برنامه های تغییر احوالم که واسه خودم چیدم داره به جاهای بدی کشیده میشه فکر کنم. یاد یکی از همسایه هامونم افتادم. اسم پسرش ایمان بود.چون تو تولداشون میخوندن گلاب گلاب کاشونه تولد ایمان جونه. بچه بودم. حصیر جلو پنجره رو بالا می دادم و خونشون و نگاه می کردم. مامانِ ایمان هر روز صبح جلو آینه می رقصید. برام خیلی خنده دار بود. بعدش کلی می خندیدم.اونقدر که دل درد می گرفتم.البته به کسی نمی گفتم. خودمم امروز دچارش شدم. خوبه پنجره هامون دید نداره. سَفرای دوتایی..یه دونه باشی خدایی. روز خوبی داشته باشی جوون ایرانی.
