از سری داستان های نیمه تمامم

مرد:
من فردا پنیر ویلی می خورم.
زن:
باشه.
مرد:
ممکنه چایی نخورم ولی پنیر ویلی می خورم.
زن:
باشه.
مرد:
پنیر ویلی با نونِ سنگک خیلی خوبه.
زن:
ای بابا.مثلِ سوزنِ گرامافون گیر کردی رویِ پنیر ویلی.
مرد:
شایدم حلیم خوردم.
زن:
حلیم دوست نداری.
مرد:
می خوام ساختار شکنی کنم.
زن:
با حلیم؟
مرد(داد می زند):
آره
-وقفه-
مرد:
ببخشید.
زن:
خوبی؟
مرد:
صُبا ...هر روز صبح می خوام دنیا رو عوض کنم.با چاییِ دوم مصمم تر می شوم .شب اما ،دنیا سازِ خودشو می زنه.منم ذره ای عوض نشدم.
-زن می خندد-
مرد:
خیلی جدی ام به خدا.
زن:
می دونم.
-وقفه –
زن:
در عوض من صُبا خیلی مضطربم.می ترسم اگه تو اینترنت می گردم،فقط خبرِ بَد ببینم.می ترسم مامان دیر گوشی تلفن برداره.تازه بعد از یک عالم زنگ خوردن با بی حالی بگه،انگار فشارم بالا رفته،سرگیجه دارم.می ترسم بابا تو پله ها سُر بخوره،سرش بشکنه .می ترسم از کار بی کار بشم.صبحا خیلی می ترسم.این همه ترس اجازه نمی ده حتی به عوض کردنِ دنیا فکر کنم.متوجهی؟ صبحا کم مانده بترسم هیدروژن از اکسیژن جدا بشه و هر کدوم برن طرفی.
-وقفه-
مرد:
گروه بمرانی هم تو ترانه ای از جدایی هیدروژن و اکسیژن می گه.
زن:
اتفاقاً تو همون ترانه می گه ،زندگی بیخِ ریشه.ولی من ترجیح می دم بگم،زندگی آشِ کشکِ خاله س.
مَرد:
فردا می خوام نارنجی بپوشم
زن:
من آخر نفهمیدم چی شد با این سن و سال لباسات یکهو رنگی شد.
مرد:
یه مدت بهم میگفتن رضا صادقی.همیشه مشکی می پوشیدم.
زن:
رنگ عشق بود.
مرد:
نارنجی برام لباس رنگی نیست. سبک زندگیه.
زن:
دل خوش سیری چند؟
مرد:
شاید پس فردام قرمز بپوشم.
زن:
میخوای طغیان کنی؟
مرد:
میخوام حواسم و پرت کنم.
زن:
فردا صبح نون سنگک یادت نره بخری.
