سلمونی

رفتم پیش مجید آقا ظروفچی. گفتم غمارو به کوتاه کردن و خوشگل کردنم بریزم پایین، بیست و چند ساله میرم پیشش. کَلَم ‌و خوب می شناسه.یعنی بیرونش. داخلش و فقط خودم می شناسم.نشستم گفت مثل همیشه؟ گفتم همون همیشگی.کیف آرایش و دادم بهش. مثل تنظیمات کارخانه ش شروع کرد از همه جا حرف زدن‌. پنش دقیقه نگذشته بود دیدم می زنه به شونم. گفت باز خوابیدی؟ گفتم دست خودم نیست. دست بخوره به موهام مثل گربه بیهوش میشم. خیلی حال میده . گفت دارم حرف میزنم.گفتم شنیدم.گفت چی گفتم؟ گفتم پول گاز مغازه برات اومده هشتصد تومن. گفت این و پنش دقیقه پیش گفتم. گفتم گوشیم رو بده حداقل خوابم نبره. با یه پلکِ وا داشتم هم حرفاش و گوش می دادم هم اخبار می خوندم. گفت تابستون نه آب داریم نه گاز. گفتم به سلامتی. بهش این ویدیوی اینستارو نشون دادم. ( کلیک )‌ کلی خندیدیم. گفت ولی من اینکارو نمیکنم. گفتم میدونم. گفت ایشالا عروسیت. گفتم ایشالا عروسی خودت. گفت فعلا دارم میرم خاستگاری. هرچقد بیشتر بری بهتره. گفت چشمات جون میده واسه خطِ چشم. یهو از جام پریدم. گفتم بیخیال حاجی. گفت ابرو چی؟ گفتم خجالت بکش. گفت مَرررررد. گفتم مَرررد کجا بود. مَرد دیدی بکش روت. خندید.گفتم کادو تولد چی میدی؟ گفت کم میکشم.کارت و گرفت کشید، پنجاه تومن تخفیف داد.خندم گرفته بود. تا خونه احساس خوشتیپی می کردم. مخصوصا این چند تار موی سفید جلوی سرم خیلی دارن خودشون و نشون میدن. تو آسیاب سفید کردم.