آنچه گذشت ...

جلوی بیمارستانی که به دنیا اومده بودم قدم می زدم. نزدیک محله هست و پایین بیمارستان و نزدیکش آب میوه فروشی معروفیه. رو‌ نیمکت نشسته بودم و آب هویج می خوردم. به طبقات بیمارستان نگاه می کردم. چند طبقه ای انگار بهش اضافه کرده بودن. یا در حال بازسازی بودن. نمی دونم. اما همچنان پا برجا بود و زن هایی با شکم های دایره ای داخلش می‌رفتن. از زن های باردار می ترسم. اینکه نکنه یک موقعی شکم بادکنکیشون بخوره به گوشه ی نوک تیز و بترکن و اون ها همراه با بچه بپرن و روی آنتن گوشه ی پشت بومی گیر کنن. از خاطرات حاج خانم استفاده کردم. حدود چهار و پنش صبح دردا شدید شده و هفت صبح با گریه های زیادی وارد شدم . تَهِ آب هویج و هورت کشیدم. صدای ناجوری داد. لیوان و تو سطل آشغال انداختم و دو تا دستام و تو جیبام کردم و با سوت، موسیقی بوی پیراهن یوسف رو زدم و به سمت خونه رفتم. 

...

رو تخت دراز کشیدم. نگاهم از سقف عبور کرد و از طبقه ی بالا و خونه ی آقای داوود نژاد هم گذشت و رسید به آسمون. نگاهم تا نزدیکی های ماه رفت. ماه شب پونزدهم خرداد. نارنجی بود. شبیه نوشابه ی کانادا. پاهام و طبق عادت تند تند تکون می دادم و دلم میخواست که از ماه هم عبور کنم. زنگِ خونه رو زدن. حاج خانم با لبخند دم اتاقم اومدن و از لای در گفتن شهاب دَم در همسایه کارت داره. نگاهم و از ماه برداشتم. پاهای دراز شدم رو داشتم از روی تخت پایین می آوردم که صداهای آشنا شنیدم. باور نکردنی بود. ابابیل ، لشگر خناسین شبیه گروه های گیتاریست اینستاگرامی که حامل پیغامی از نوه و نتیجه های پیرزن پیرمرد ها هستن وارد خونه شدن. گیتار و کیک و گل به دست و آواز خون. اولین بار بود این کار سخیف رو به خونه می کشوندن و خنده های حاج خانم نشون می داد از قبل باهاش هماهنگ کرده بودن. رضا و مهدی و مهناز و سحر و مینا و عرفان و آرش و مهسا و رزا. دَم در اتاق با رکابی و شلوارک وایساده بودم و اینا به طرز مسخره ای در حال خوندن اشعار حماسی تولد بودن. نمیدونستم چکار کنم. دستام و به چارچوب در گرفته بودم و زیر لب به همشون می گفتم خیلی گاوین و می خندیدم . بهشون گفتم این یکی رو دیکه انلاک نکرده بودین. می خواستن وارد اتاقم بشن که مثل شلدون گفتم ورود به اتاقم ممنوعه. همون بیرون بمونن. دست و صورتم و شستم و تا پاسی از شب زدیم و خوندیم و خندیدیم و رقصیدیم و بالاخره با زور و جاروی حاج خانم بیرونشون کردیم. هنوز بعد دو سه روز هر کدوم از همسایه ها رو که می بینم بابتِ اتفاق اون شب عذرخواهی می کنم.

 چسبید.

...

روز جمعه. پاتوقمون. کافه ی همیشگی. خیال راحت ازین که دیگه کار های سخیفشون تموم شده نشسته بودم و چایی می خوردیم. صدای بلند آهنگ تولدت مبارک هم من و متعجب نکرد. مطمئن بودم ربطی به من نداره. اما هیچ وقت اطمینانم فایده ای نداشته. سرم و روی میز گذاشته بودم و حدود پنش دقیقه فقط میگفتم نه . نه . نه‌ . همه می خندیدن. زورم به کسی نمی رسید. اما مطمئنم میدونن بدجور تلافی خواهم کرد.دوستانِ جدید اومده بودن. رضا گفت ایکس به خاطر من اومده. و من گفتم گه نخوره. رضا می گفت تتوی جدیدش رو دیدی؟ یه قسمتیش مشخص بود. رضا در حال تصویر سازی زشتش بود که گفتم من و ایشون و به کلاغ آخرین بازمانده های روی زمین باشیم ترجیح میدم با کلاغ اختلاط کنم تا وی . رضا گفت همه از خداشونه . گفتم همه بالن پلاستیکی دوست دارن. من نه . سحر بلند شد و گفت جای اون بشینم. و خودش جای من. متوجه شدم ایکس به طرز ترسناکی نگام می کرده و من حواسم نبوده و  سحر به این شکل نجاتم داده. کلی به این حرکت بادیگاردیش خندیدم. اون شب هم چسبید. تا پاسی از شب صدای خنده از کافه میومد. کادو های هیجان انگیزی گرفتم. می خواستم عکساش و بزارم گفتم دیگه لوس بازیه.

...

این سن اینجوری شروع شد. نود و نه درصد گفتن پسر مهربونی هستم. از این بابت خوشحالم. کاش واقعا باشم. مهربونی بیشتر از چیزای دیگه برام با ارزشه.